معنی خرامش
5 بازدید
[ خَ مِ ] (اِمص) عمل خرامیدن. (یادداشت بخط مؤلف). خوشی : بماند بزاری روانش بجای خرامش نیابد بدیگر سرای.فردوسی. || حرکت بناز: گه خرامش چون لعبتی کرشمه کنان بهر خرامش از او صدهزار غنج و دلال. فرخی. تا توانی شهریارا روز امروز این مکن جز بگرد خم خرامش جز بگرد دن دنه. منوچهری. نخستین خرامش درین کوچگاه به البرز خواهم برون برد راه.نظامی. چمن باز نو شد بشمشاد و سرو خرامش درآمد بکبک و تذرو.نظامی. هِبِلّی ََ؛ خرامش. هرکله؛ رفتار بناز و خرامش. خَبَیَّخَه؛ نوعی از خرامش. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خرامش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر