معنی خراط
4 بازدید
[ خِ ] (ع اِ) سرکشی ستور و رسن در گسلانی وی از دست کشنده. (منتهی الارب).[ خُ ] (ع اِ) پیه که از بیخ گیاه لخ برآرند. (منتهی الارب). رجوع به خُرّاط در این لغت نامه شود.[ خَ ] (ع اِ) پیه که از بیخ گیاه لخ بر آرند. (منتهی الارب). رجوع به خُراط و خُرّاط در این لغتنامه شود.[ خُ رْ را ] (ع اِ) پیه که از بیخ گیاه لخ برآرند. (منتهی الارب). رجوع به خُراط و خَراط در این لغت نامه شود.[ خَ رْ را ] (ع ص) آنکه چوب تراشد و برابر سازد. (ناظم الاطباء). چوب تراش مانند. آنکه میانه و نی قلیان تراشد. (یادداشت مؤلف). تراشندهٔ چوب. خَرّاد. (زمخشری). || دوک تراش. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی). || حُقّه گر. ج، خَرّاطون و خراطین. (محمودبن عمر ربنجنی).[ خَ رْ را ] (اِخ) حسن بن علان خراط، مکنی به ابوعلی از بغدادیان بود و در کرخ املاء احادیث منکر از حفظ کرد. او از محمدبن عبدالملک دقیقی روایت دارد. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) حمیدبن زیاد خراط، مکنی به ابوصخر از اهل مدینه بود و مولای بنی هاشم. او از نافع و محمدبن کعب و گروهی روایت دارد و احمدبن حنبل او را از رواتی آورده که بدانها بأسی نیست، ولی یحیی بن معین او را از راویان ضعیف ذکر کرده است. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) علی بن عثمان خراط از اهل سمرقند بود و امامی فاضل، وی از رنج بازو شغل خراطی و مشته سازی (مشته؛ آلتی است که حلاجان بکار می برند) زندگی می کرد و بنزد سمرقندیان محترم بود. از ابوالحسن علی بن احمدبن ربیع سنکبانی حدیث کرد و وفاتش بسمرقند در پانصد و اندی اتفاق افتاد. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) یعقوب بن معبدبن صالح بن عبداللََّه خراط، مکنی به ابویعقوب. وی در حلب زاییده شد و در بصره نشأة یافت. از ابونعیم و مکی بن ابراهیم و تنی چند روایت کرد. او ثقه بود و ابوعبداللََّه محمدبن حمدان و ابوحفص احمدبن حاتم از وی روایت دارند. مرگ او به سال ۲۶۱ هـ .ق. اتفاق افتاد. (از انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «خراط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اط» برای سرودن شعر