معنی خراشیده
7 بازدید
[ خَ دَ / دِ ] (ن مف) شخوده. (یادداشت بخط مؤلف). خشوده. (صحاح الفرس). آنچه خراش برداشته. خراش خورده : ز بس که کآورد درد چشمش به افغان گلوی خراشیده ز افغان نماید.خاقانی. چو شه دید کز سنگ پولادسای خراشیده می شد سم چارپای.نظامی. جلفه؛ پارهٔ خراشیده از پوست. (منتهی الارب). - روی خراشیده؛ صورت خراش برداشته : بیامد چو سودابه را دید روی خراشیده و کاخ پرگفتگوی ز هر کس بپرسید و شد تنگدل ندانست کردار آن سنگدل.فردوسی. ز بس خون که هر جای پاشیده بود زمین همچو روی خراشیده بود. اسدی (گرشاسب نامه). هر اشک روان، روان گردد و هر روی خراشیده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «خراشیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر