معنی خراش

معنی خراش

5 بازدید
[ خَ ] (اِ) هر چیز شکافته و دریده. || تلف. (از ناظم الاطباء). || ریش. (ناظم الاطباء). اثر جرح. خدش. خَدَشَه. اثر خراشیدن بر چیزی. (یادداشت بخط مؤلف): مثال گوید چندین ز کژدم زلفم چسان ننالم کاندر دل من است خراش. منجیک. || خراب و نابکار و بی فایده و از کار افتاده و سقطشده و رخنه کرده. (از برهان قاطع). (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). اثر تراشه و تراش و خراش را نیز گویند و بتازیش سقط نامند. (از شرفنامهٔ منیری). آخال. آشغال : برون فکند بجاروب لاتذر گردون عدوش راز در خانهٔ جهان چو خراش. شمس فخری. || میوهٔ خف زده و پوسیده. (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || میوهٔ نیمه خورده. (یادداشت بخط مؤلف). || هر چیز پوست کنده شده. هرچه پوستش رفته باشد. هر چیز که سطح بیرونی آن غشاء خود را از دست داده باشد. || فرومایه. || حک و محو. (از ناظم الاطباء). || شکاف به ناخن و خار و جز آن. (از ناظم الاطباء) (از شرفنامهٔ منیری). || (نف) خراشنده. (شرفنامهٔ منیری) (ناظم الاطباء). نفوذکننده. نافذ. (از ناظم الاطباء). - آسمان خراش؛ نفوذکنندهٔ در آسمان. نام است مر ساختمانهای بسیار بلند و یا ارتفاع را. - جان خراش؛ نفوذکنندهٔ در جان. گذرندهٔ در جان. کنایه از امور نامطلوب و نامطبوع. - جگرخراش؛ نفوذکنندهٔ در جگر. گذرندهٔ در جگر. کنایه از امر ناملایم : از دست بندگان تو هر لحظه می چکد در حلق دشمنان تو آبی جگرخراش. سپاهانی (از شرفنامهٔ منیری). - دل خراش؛ نفوذکنندهٔ در دل. کنایه از امر نامطبوع و ناموزون. رنج دهنده. - روح خراش؛ گذرندهٔ در روح. نفوذکنندهٔ در روح. جان خراش. کنایه از امر ناملایم و نامطبوع. - سامعه خراش؛ ناراحت کنندهٔ گوش. رنج دهندهٔ گوش. کنایه از ساز بد و آواز بد. - گوش خراش؛ ناراحت کنندهٔ گوش. رنج دهندهٔ گوش. رجوع به سامعه خراش شود. || (ن مف مرخم) خراشیده. خراش خورده : بهر جوهری ساختندش خراش به ارزیر برخاست از وی تراش.نظامی.
[ خُ ] (ع اِ) داغ. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). علامت حاصل از داغ. (یادداشت بخط مؤلف).
[ خِ ] (ع اِ) داغی است مر شتر را که دراز باشد. || کلب خراش؛ سگ برانگیخته شده برای جنگ با سگ دیگر. (از منتهی الارب).
[ خَ ] (اِخ) او از تابعان است و جابیه را دید و فرزندش عبداللََّه از او حدیث دارد. (از لسان المیزان ج ۲ ص ۳۹۶).
[ خَ ] (اِخ) ابن اسماعیل شیبانی. رجوع به ابورعشن در این لغت نامه شود.
[ خَ ] (اِخ) ابن امیه بن ربیعةبن فضل بن منقدبن عفیف بن کلیم بن حبشه بن سلول خزاعی کلیبی. ابن کلبی او را با کنیهٔ ابانضلة ذکر کرده است و او حلیف بنی مخزوم می باشد. وی مریسیع و حدیبیه را دید و سر پیغمبر را تراشید. ابن سکن از او حدیثی واحد نقل کرده است که گفت: من سر پیغمبر را در ناحیهٔ مروة در عمرةالقضیه اصلاح کردم. ابوعمر او را خراش بن امیةبن فضل کعبی نام می برد و در ترجمهٔ حال او می آورد که او حدیبیه و خیبر را دید و رسول خدا او را سوار بر شتری بنام ثعلب بمکه فرستاد. قریشی ها او را آزار کردند و قصد کشتن او را داشتند، ولی حبشیان مانع از کشتن او شدند، لذا او توانست که بازگردد. پس از او عثمان به این ماموریت رفت. ابوعمر او را خراش بن امیه بن فضل کلیبی سلولی آورده است و گفته در صحابه بغیر او کس دیگر نمی شناسد. (از اصابه ج ۱ قسم ۱ ص ۱۰۷).
[ خَ ] (اِخ) ابن حارثه برادر اسماء است. رجوع به حمران برادر او شود. (از اصابه ج ۱ قسم ۱ ص ۱۰۷).
[ خَ ] (اِخ) ابن صمةبن عمروبن جموح بن زیدبن حرام بن کعب انصاری سلمی. ابن اسحاق او را در بین کسانی نام برده است که واقعهٔ بدر را دیدند. ابن کلبی و ابوعبید میگویند: او را در واقعهٔ بدر دو اسب بود و در واقعهٔ احد ده زخم برداشت. (از اصابه ج ۱ قسم ۱ ص ۱۰۷).
[ خَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه از راویانست و ابن عدی گمان کرده که او مولای انس بوده است و احادیثی از او دارد. (از لسان المیزان ج ۲۰ ص ۳۹۵، ۳۹۶).
[ خَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه زبیر او از جابر و جابر از ابن عباس این حدیث مرفوع را نقل می کند: اذا استلقی احدکم فلایضع رجله علی اخری. (از لسان المیزان ج ۲ ص ۳۹۶).
[ خَ ] (اِخ) ابن مالک. علی بن سعید عسکری از طریق محمدبن اسحاق حدیث او را روایت کرده است و گفت عبداللََّه بن بجرة اسلمی از خراش بن مالک نقل کرده که گفت او نبی را حجامت کرد و پس از ختم عمل گفت: همانا امانت مردی که با آهن تیز بر رگهای گردن پیغمبر ایستاد بسیار عظیم بود. (از اصابه ج ۱ قسم ۱ ص ۱۰۷).
[ خَ ] (اِخ) ابن محمدبن خراش بن عبداللََّه. او نوهٔ خراش بن عبداللََّه است. ازدی او را متروک ذکر میکند دربارهٔ او که از جد خود روایت دارد و میگوید هم نام او و هم نام جد او خداش است بادال نه با راء. ابن عساکر بین جد او خراش بن عبداللََّه مولای انس فرق میگذارد. (از لسان المیزان ج ۲ ص ۳۹۶).

کلمات هم‌قافیه با «خراش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید