معنی خراسانی

معنی خراسانی

6 بازدید
[ خُ ] (ص نسبی، اِ) منسوب به خراسان، که مشتمل بر بلاد کثیره می باشد. بعقیدهٔ اهل عراق از ری تا مطلع شمس داخل خراسانست. (از انساب سمعانی) (منتهی الارب): ببازارگانی خراسانیم به رنج اندرون بی تن آسانیم.فردوسی. - طین خراسانی؛ قسمی خاک که از خراسان آرند. (یادداشت بخط مؤلف). || قسمی کاغذ که از کتان کردندی. (ابن ندیم). || نام طعامی است. (غیاث اللغات) (از آنندراج). || بُختی. قسمی شتر است. (یادداشت مؤلف). || دستنبو. رجوع به دست بویه شود. (یادداشت بخط مؤلف). در تداول امروز، نوعی خربزه.
[ خُ ] (اِخ) اصرم بن حوشب همدانی خراسانی از روات است. او از زیادبن سعد و جز او روایت دارد و از او حسن بن ربیع. خراسانی از ضایع کنندگان حدیث است و دارمی می گوید: از یحیی بن معین حال اصرم را در حدیث پرسیدم، او گفت: اصرم بن حوشب کذابست و خبیث. (از انساب سمعانی).
[ خُ ] (اِخ) شمس الدین خراسانی از نویسندگانست. رجوع به قوهستانی شود. (از معجم المطبوعات).
[ خُ ] (اِخ) سلیمان بن یسار خراسانی، مکنی به ابوایوب از بزرگان بود و بشام و مصر می گشت. او از ثقاتی چون ابن عینینه و جز او احادیثی دارد و البته احادیث بسیاری را نقل از این دو اثبات می کند که نمی توان به آنها احتجاج کرد. ابوعبداللََّه بقار به رمله از وی حدیث کرد. (انساب سمعانی).
[ خُ ] (اِخ) عبداللََّه بن مروان خراسانی، مکنی به ابوشیخ. وی از گروهی چون ابن ابی ذیب حدیث کرد و سلیمان بن عبدالرحمان از وی حدیث دارد. (از انساب سمعانی).
[ خُ ] (اِخ) عطاءبن ابومسلم خراسانی، مکنی به ابوایوب بعضی او را ابومسعود گفته اند. از راویانست. اسم پدر او را بعضی عبداللََّه و بعضی میسره آورده اند. او از سعیدبن مسیب و زهری حدیث شنید و علت این که وی را خراسانی می گویند؛ آن است که دیرزمانی در خراسان زندگی کرد. مرگ او به سال ۱۳۴ هـ .ق . در اریحا روی داد و نعش او را به بیت المقدس بردند و بدانجا بگور سپردند. او از بهترین بندگان خدا بود، ولی به احادیث او چندان اعتماد نیست. (از انساب سمعانی).
[ خُ ] (اِخ) مقاتل بن سلیمان خراسانی مولای ازد. اصل او از بلخ بود و سپس ببصره رفت و بدانجا درگذشت. او علم قرآنی که موافق کتاب یهودان بود از یهودان فراگرفت و نیز او از مشبهان بود و خدا را به مخلوق خدا تشبیه میکرد. ابوحنیفه به ابویوسف قاضی گفت: «یا یوسف احذر صفین من خراسان»: الجهمیه و المقاتلیه. (از انساب سمعانی).
[ خُ ] (اِخ) نهشل بن سعیدبن وردان، مکنی به ابوعبداللََّه. از اهل نیشابور بود. ولی اصل او از بصریان بوده است. از او داودبن ابی هند و ضحاک بن مزاحم حدیث دارد و محمدبن معاویهٔ نیشابوری از او نقل حدیث می کند. خراسانی احادیث بسیاری به ثقات نسبت می دهد که از احادیث آنان نیست. اسحاق بن ابراهیم او را از کاذبان می آورد. (از انساب سمعانی).

کلمات هم‌قافیه با «خراسانی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید