معنی خراز
6 بازدید
[ خَ رْ را ] (ع ص) دوزندهٔ درز موزه و جز آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): ای خردمند نارسیده بدان گرگ درنده کی بود خراز.سنائی. برای آنکه خرازان گه خرز کنند از سبلت روباه درزن.خاقانی. || مشک دوز. (از منتهی الارب). || در تداول فارسی، فروشندهٔ مقراض و قلمتراش و شانه و نوار و عطر و غازه و سپیده و اسباب بزک زنانه و امثال آن. (یادداشت بخط مؤلف). || مهره فروش. خرزه فروش. معمول فارسی زبانانست و در عرب مهره فروشی خرزی به تحریک است. (یادداشت بخط مؤلف).[ خَ ] (اِخ) نام کوهی است این کوه را حراز و طراز و جراز هم در نسخ متعدد ضبط کرده اند. (یادداشت بخط مؤلف): بگذرد زود بیکساعت از پول صراط بجهد باز بیک جستن از کوه خراز. منوچهری. قامت کوتاه دارد رفتن شیر دژم گونهٔ بیمار دارد قوت کوه خراز.منوچهری. مهتر بود خزینه زر تو از خراز بهتر بود قمطرهٔ عطر و از قمار.منوچهری.[ خَ رْ را ] (اِخ) احمدبن خراز یکی از رواتست و از ابوالحسن مداینی تصانیف بسیاری روایت دارد. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) احمدبن عیسی الخراز صوفی، مکنی به ابوسعید. او را «ماه صوفیان» میگویند (قمرالصوفیه) او تصانیف بسیار در علوم صوفیان دارد و نیز او راست مجاهدات و ریاضات بسیار. جنید بغدادی دربارهٔ او گفته است: لوطالبنااللََّه بحقیقة ما علیه الخراز لهلکنا. (از انساب سمعانی). هجویری دربارهٔ او گوید: ابوسعیدبن احمدبن عیسی الخراز از صوفیان بزرگ بود. وی را تصانیف بسیار است و با ذوالنون مصری و بشر حافی و سری سقطی صحبتها داشت، او اول کسی بود که صحبت از مقام فنا و بقا کرد. (از کشف المحجوب هجویری ص ۱۸۰).[ خَ رْ را ] (اِخ) خالدبن حبان الخراز، مکنی به ابوزید از اهل رقه بود و از گروهی حدیث شنید او مردمان را پند میداد و آنها او را می ستودند. بعضی او را از ثقات دانسته و بعضی دیگر از ضعیفان آورده اند. او به سال ۱۹۱ هـ ق. بنابر قولی درگذشت. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) عبدالرحمان بن خالد خراز از اهل سپاهان بود و از نعمان بن عبدالسلام حدیث شنید، ولی جز پسرش موسی بن عبدالرحمن کسی از او حدیث نکرد. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) عبداللََّه بن عون حلالی الخراز از اهل بغداد بود و از مالک بن انس و بسیاری از بزرگان حدیث شنید و حرث بن ابی اسامة و گروهی از روات از وی روایت دارند. خراز از روات ثقه بود و احمدبن حنبل دربارهٔ او گفته است: در او باسی نیست من او را از قدیم می شناسم. صالح بن محمد او را از ابدال آورده و مرگ او را به سال ۲۳۲ هـ . ق. ذکر کرده است. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) عبیدبن الاحبس البصری الخراز، مکنی به ابومالک از راویان است. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) محمدبن احمدبن عبادالخراز از بغدادیان بود و از هاشم رفاعی و حسن بن عرفه حدیث شنید و در مکه حدیث گفت. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) محمدبن اسحاق بن اسد خراز، مکنی به ابوجعفر و معروف به زریق از راویانست. اصل او از هرات بود. خطیب میگوید: جز نیکی چیزی دربارهٔ او نشنیدم. او شوال سال ۲۸۴ هـ . ق. در گذشت. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) محمدبن خالد خراز رازی از روایانست. (از انساب سمعانی).[ خَ رْ را ] (اِخ) مقاتل بن دوالدوز الخراز (که نام اصلی وی مقاتل بن حبان الخراز رقی است) جد احمدبن یحیی بن خالدبن حبان مقری بود. (از انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «خراز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر