معنی واژه خراب شدن
12 بازدید
[ خَ شُ دَ ] (مص مرکب) ویران شدن منهدم شدن : باز وقتی که ده خراب شود کیسه چون کاسهٔ رباب شود.سعدی. عدو که گفت بغوغا که درگذشتن او جهان خراب شود سهو بود پندارش.سعدی. || فرودآمدن و خوابیدن. افتادن. واریز کردن چون دیوار و امثال آن. بزیر آمدن : دیوار دل بسنگ تعنت خراب شد رخت سرای عقل بیغما کنون شود.سعدی. || سخت مست شدن : بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد. حافظ. || ضایع شدن. فاسد شدن. عیب پیدا کردن. - در جایی خراب شدن؛ در آنجا بار و بندیل گشودن و ماندن.