معنی واژه خرابی کردن
5 بازدید
[ خَ کَ دَ ] (مص مرکب) ویرانی کردن. (یادداشت بخط مؤلف): خرابی کند مرد شمشیرزن نه چندانکه آه دل پیرزن. سعدی (بوستان). || بی تابی کردن. ناشکیب بودن : دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما. حافظ. || کثافت کردن. آلودن. نجس کردن شلوار یا بستر یا جز آن. ریدن. - امثال: اجل سگ را می رسد، چون بمسجد می رود خرابی می کند.