معنی خر
131 بازدید
[ خِ ] (اِ) خوشی و سعادت و اقبال و شادمانی و سرور و خرمی و حالت شادمانی بزبان زند و پهلوی. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || گلو. (یادداشت بخط مؤلف). - بیخ خِرِ کسی را گرفتن؛ گریبان کسی را گرفتن. (یادداشت بخط مؤلف). - پای روی بیخ خر یا روی خر کسی گذاردن؛ کنایه از تنگ گرفتن بر کسی است. (یادداشت بخط مؤلف).[ خُ ] (اِ) مخفف خور و آن آفتاب باشد. (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || (ص) واجب. سزاوار. روا. شایسته. درخور. (از ناظم الاطباء).[ خَ رر ] (اِ) گل سیاه ته جوی. (فرهنگ سروری) (شرفنامهٔ منیری) (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). آژند. گل ته آب. (فرهنگ سروری). رجوع به ذیل کلمهٔ خَر شود.[ خَ رر ] (ع اِ) مرگ. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || شکاف. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || (مص) درآمدن بر کسی بناگاه از جایی نامعلوم. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد).[ خَ رر ] (ع مص) افتادن از بلندی به پستی. || شکافتن آن چیز را. || هجوم آوردن بر کسی از مکان نامعلوم. || مردن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || آواز کردن گربه و ببر. (از منتهی الارب) (از تاج العروس). || افتادن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). رجوع به خرور در این لغت نامه شود: {/B وَ خَرَّ مُوسی ََ صَعِقاً.۳۳-۳۶۷:۱۴۳/} (قرآن ۷/۱۴۳).{/Bفَخَرَّ عَلَیْهِمُ اَلسَّقْفُ.۱۱-۱۳۱۶:۲۶/} (قرآن ۱۶/۲۶).{/Bفَکَأَنَّمََا خَرَّ مِنَ اَلسَّمََاءِ.۱۰-۱۳۲۲:۳۱/} (قرآن ۲۲/۳۱).{/Bفَلَمََّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ اَلْجِنُّ.۱۴-۱۷۳۴:۱۴/} (قرآن ۳۴/۱۴). عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خَرَّ موسی صاعقا. مولوی (مثنوی).[ خُ رر ] (ع اِ) زمین شکافته شدهٔ از توجبه. (ناظم الاطباء). ج، خررة. || گلوی آسیا. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از تاج العروس). || بن گوش. || دانهٔ مدور. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از ناظم الاطباء).[ خُ رر ] (اِخ) نام آبی است در دیار بنی کلب بن وبره در شام نزدیک جاسم ابن العدالاجداری و کلبی گفته است: و قد یکون کنابالخر مرتبع والروض حیث تناهی مرتبع البقر. (از معجم البلدان).[ خُ ر ر ] (اِخ) نام منزلگاهی است در راه مصر برمل. واقع در پایین اعراس که بعد از آن ابوعروق است و بعد از ابوعروق خشبی و پس از آن عباسیه و آنگاه بلبیس و سرانجام به قاهره می رسد. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «خر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خر» برای سرودن شعر