معنی خدمتکاری
4 بازدید
[ خِ مَ ] (حامص مرکب) عمل خدمتکار. پرستاری. چاکری. نوکری. (ناظم الاطباء). وَصافَه. ایضاف. (منتهی الارب). بندگی. کنیزی. غلامی : من بنده در مراسم خدمتگاری و لوازم حق گزاری تقصیر و غفلت جایز نداشته ام. (سندبادنامه ص ۲۸۰). روی را بسپیده و غازه نیاز و اخلاص بیارای و پای را بخلخال خدمتکاری آراسته گردان. (کتاب المعارف). || وزارت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خدمتکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر