معنی خجش
6 بازدید
[ خَ ] (اِ) آماس و گرهی باشد که در گردن و گلوی مردم بهم رسد و درد بکند و هرچه بماند بزرگتر شود. (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). علتی است که همچند بادنجان بگردن مردم شود و درد نکند و بریدنش مخاطره دارد. (شرفنامهٔ منیری). خجچ. (ناظم الاطباء). آن خجش ز گردنش در آویخته گویی. خیکیست پر از باده درو ریخته از ماز.رودکی.
کلمات همقافیه با «خجش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جش» برای سرودن شعر