معنی ختلی
6 بازدید
[ خَ ] (ص نسبی) منسوب بختل باشد که نام ولایتی است از بدخشان. (برهان قاطع). از آنجا که «ختل» و «ختلان» یک نقطه است. (حواشی چهار مقاله نظامی عروضی ص ۴۰). قول کسانی که ختلی را منسوب به «ختلان» میدانند نیز صحیح میباشد گرچه سمعانی در «انساب» تردید کرده و گفته است ختلی منسوب به خَتَّل است و آن قریه ای است در راه خراسان و بنا بقولی منسوب است به ختلان که عبارت از بلاد مجتمعهٔ واقعه در پشت بلخ می باشد: چغانی و بلخی و ختلی روان بخاری و از غرچگان مؤبدان.فردوسی. یکی کرباس خرجی دادگان را نپوشد هیچ ختلی و بکیجی.سوزنی.[ خَ ] (ص) فریبنده. (شرفنامهٔ منیری) (غیاث اللغات) (برهان قاطع).[ خَ ] (ص نسبی، اِ) اسبی که از ختل آورند. (از برهان قاطع). اسبی که از ختلانش آرند. (شرفنامهٔ منیری). اسب خوب. (غیاث اللغات): و وی می نبشت صد پاره جامه همه قیمتی از هر دستی از آن ده بزر و پنجاه نافه مشک و صد شمامهٔ کافور و دویست میل شاره بغایت نیکوتر از قصب و پنجاه قبضهٔ تیغ هندی و جامی زرین از هزار مثقال پرمروارید دو پاره یاقوت و بیست پاره لعل بدخشی بغایت نیکو و ده اسب خراسانی و ختلی بجل. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۶ چ ادیب پیشاوری). بیرون فکنده نیزهٔ خطی ز روی دست واندر کشیده کرهٔ ختلی بزیر ران.ارزقی. رومی فرستی اطلس مصری دهی عمامه ختلی براق ابرش ترکی وشاق احور. خاقانی. ترا امان ز اهل به که اسب ختلی را بروز معرکه بر گستوان به از هرا.خاقانی. چو بر خنک ختلی خرامد بمیدان امیر آخرش میر ختلان نماید.خاقانی. خرامنده ختلی کش و دم سیاه تکاورتر از باد در صبحگاه.نظامی. دست برین قلعه قلعی برآر پای در این ابلق ختلی درآر.نظامی.
کلمات همقافیه با «ختلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر