معنی خبه کردن
7 بازدید
[ خَ بَ / بِ کَ دَ ] (مص مرکب) خفه کردن. تذریع. جرض زَنا. خنق. ذَبح. سَأت. سأب. سَأد. ظات. زَعط. ضُفد. (از منتهی الارب): سلطان را رشته در گردن کردند تا خبه کنند. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «خبه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر