معنی خبق
5 بازدید
[ خَ ] (ع مص) تیز دادن . (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغة). || حقیر و خرد انگاشتن کسی را نسبت بخود: خبق فلاناً؛ به معنی خرد و حقیر دانست فلان را نسبت بخویش. (از منتهی الارب).[ خَ ] (ع صوت) آوازی که از فرج زن در وقت جماع برآید. (از ناظم الاطباء). || آواز. (از منتهی الارب).[ خَ بَ ] (ع اِ) آواز. (از آنندراج). صدا. صوت. بعید نمی آید که این کلمه اسم صوت باشد چنانکه در مادهٔ خَبق نیز چنین گمانی میرود.[ خِ بْ بَ ] (ع ص، اِ) دراز. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از قاموس) (از ناظم الاطباء). || اسب تیزرو. (از منتهی الارب) (قاموس). || مرد جهنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (قاموس). || مرد دراز. (از منتهی الارب) (قاموس) (ناظم الاطباء).[ خِ بِ ] (ع ص، اِ) دراز. (از منتهی الارب) (قاموس) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || مرد دراز. (از منتهی الارب) (قاموس) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). || اسب تیزرو. (از منتهی الارب) (قاموس). || مرد جهنده. (از منتهی الارب) (آنندراج) (قاموس).[ خَ بَ ] (اِخ) یاقوت آرد: بنابر قول رهنی در ذکر خبیص کرمان، خبق نام محلی به خبیص است. اینک قول او: «و فی ناحیتها خبق و ببق». (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «خبق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بق» برای سرودن شعر