معنی خبس
5 بازدید
[ خَ ] (ع مص) بمشت گرفتن چیزی. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از ناظم الاطباء). غنیمت گرفتن. (از معجم الوسیط). || حق کسی را بظلم گرفتن. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).[ خِ ] (ع اِ) مدت میان دو نوبت آب خوردن شتر است . (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب).(اِخ) نام ناحیتی بوده است میان ارجان و دیگر اعمال پارس. ابن بلخی آرد: خبس و فرزک و هندیجان، این نواحی میان ارجان و دیگر اعمال پارس است و خبس بارگاهی بوده است و هوا و آب آن و احوال این نواحی همچنان است که از آن ارجان . (از فارسنامهٔ ابن بلخی چ دارالفنون کمبریج ص ۱۴۹).
کلمات همقافیه با «خبس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بس» برای سرودن شعر