معنی خبرجوی
5 بازدید
[ خَ بَ ] (نف مرکب) آنکه کسب خبر کند. جویندهٔ خبر. رجوع به خبرجو شود. مغز نظامی که خبرجوی تست زنده دل از غالیهٔ بوی تست.نظامی.[ خَ بَ ] (نف مرکب) آنکه کسب خبر کند. جویندهٔ خبر. رجوع به خبرجو شود. مغز نظامی که خبرجوی تست زنده دل از غالیهٔ بوی تست.نظامی.
کلمات همقافیه با «خبرجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر