معنی خبب
6 بازدید
[ خَ بَ ] (ع مص) نوعی از دویدن. (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از معجم الوسیط): «انه کان اذا طاف خب ثلاثاً» (حدیث نبوی از معجم الوسیط). || پویه دویدن. (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از تاج المصادر بیهقی). || برداشتن هر دو دست و پای راست را معاً و هر دو دست و پای چپ را معاً. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گاه بر این دست و گاه بر آن دست استادن اسب. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس). || تیز رفتن. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد): رفت سوی رز با تاختنی و خببی. منوچهری. || در کارها سرعت داشتن. || برآمدن گیاه. (از معجم الوسیط). || (اِ) نام بحری است نزد عروضیان مسمی به «مخترع» و «رکض الخیل» و «متقارب» و معروف است که سعیدبن مسعد آنرا بر اوزان خلیل بن احمد افزود. رجوع به «بحر» مصطلح عروضیان در این لغتنامه شود.[ خِ بَ ] (ع اِ) جِ خِبه، خُبه و خَبَّه. (از متن اللغة). رجوع به خبه شود. || (ص) پاره پاره: ثوب خبب؛ جامهٔ پاره پاره. (از منتهی الارب).[ خُ بُ ] (ع اِ) جِ خَّبه. (از متن اللغة). رجوع به خبه شود.
کلمات همقافیه با «خبب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بب» برای سرودن شعر