معنی خاوران

معنی خاوران

5 بازدید
[ وَ ] (اِ) مشرق. (برهان) (شرفنامهٔ منیری). خاور: هم از خاوران تا در باختر ز کوه و بیابان و از خشک و تر.فردوسی. بخفت و چو خورشید از خاوران برآمد بسان رخ دلبران.فردوسی. ذره ای کز عراق برخیزد رشک خورشید خاوران باشد. سلمان ساوجی. || مغرب را نیز گویند. (از برهان قاطع).
[ وَ ] (اِ) نام یکی از گوشه های دستگاه ماهور است. (از دیوان جاهد).
[ وَ ] (اِخ) خابران. نام دیگر ابیورد است و لسترنج مختصات جغرافیایی آن را چنین ذکر میکند: «در خاور نسا آن سوی کوه و در حاشیهٔ بیابان مرو، خاوران واقع است که آنرا «ابیورد» و گاهی باورد هم میگویند. مقدسی گوید من ابیورد را از نسا بهتر و بازارش را پر رونق تر و خاکش را حاصل خیزتر دیدم و مسجد آن شهر در بازار است. حمداللََّه مستوفی گوید: «شهری کوچک است و در او میوه فراوان» و نیز گوید رباط کوفن از توابع ابیورد در دهکده ای بفاصلهٔ شش فرسخی ابیورد واقع است. این رباط را عبداللََّه بن طاهر در قرن سوم هـ . ق. بنا کرد و چهار دروازه داشت و در وسط آن مسجد جامعی بود. ولایت «ابیورد» یا «خاوران» را مرکز مهنه یا میهنه بود. یاقوت نقاط مهم دیگری را در این ولایت اسم می برد که از آن جمله است: ازجه، باذان و خروالجبل و شوکان. مهنه در زمان یاقوت ویران بوده است. حمداللََّه مستوفی در قرن هشتم گوید: «در او باغستان فراوان و آب بسیار روان و حاصلش غله و میوه باشد در حق بزرگانی که از دشت خاوران برخاسته اند گفته اند: بر سپهر صیت گردان شد بخاک خاوران تا شبانگاه آمدش چار آفتاب خاوری خواجه ای چون بوعلی شادانی آن صاحب قران مفتیی چون اسعد مهنه ز هر شینی بری صوفیی صافی چو سلطان طریقت بوسعید شاعری فاخر چو مشهور خراسان انوری. خاوران بصورت خاواران هم ضبط گردیده است. (از سرزمینهای خلافت شرقی). و رجوع شود به نزهة القلوب چ لیدن مقالهٔ ۳ ص ۱۵۷: چنان کارگاه سمرقند شد زمین از در بلخ تا خاوران.منوچهری. بنده ای را سند بخشی پیشکاری را طراز کهتری را بر زمین خاوران مهتر کنی. ناصرخسرو. سرتاسر خاک خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست. ابوسعید ابوالخیر. شادباش ای آب و خاک خاوران کز روی لطف هم چو آب بحر و خاک کان گهر می پروری. انوری. با کو بدعای خیرش امروز ماند بسطام خاوران را.خاقانی. تو خسرو خاوری در امرت تعظیم بخاوران ببینم.خاقانی. موصل ببقای آن نکونام فرماندهٔ خاوران بسطام. تحفة العراقین (از شرفنامهٔ منیری). شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد از قیروان سپه بکشد تا بخاوران.سعدی. دی ز دشت خاوران چون ذره مجهول آمده. سلمان ساوجی.
[ وُ ] (اِخ) نام قریه ای است از قراء خلاط و منسوب به آن خاورانی است. (از معجم البلدان یاقوت حموی).

کلمات هم‌قافیه با «خاوران»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید