معنی خان خانان
5 بازدید
[ نِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) پادشاه چین را گویند. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (شرفنامهٔ منیری): خان خانان روانه گشت ز چین تا شود خانه گیر شاه زمین.نظامی. چو عقد سپه برهم آسوده شد دل خان خانان برآسوده شد.نظامی. همان خان خانان بخدمتگری جریده بهمراهی و رهبری.نظامی. || پادشاه ترکستان را گویند. (ناظم الاطباء): هر یک از قبایل ترک را سر و پیشوایی جدا بود ولی همهٔ آنها فرمانبری از یک رئیس میکردند به اسم خان خانان. (از رودکی تألیف سعید نفیسی ج ۱۷). و مقدم و امیر ایشان را گورخان خوانند یعنی خان خانان. (جهانگشای جوینی).[ نِ ] (اِخ) نام ناحیتی بوده است بحوالی شیراز. فصیحی خوافی در حوادث ۷۵۴ هـ . ق. نوشته : «در اوایل صفر بظاهر شیراز نزول فرمود [ امیر مبارزالدین ] و شیخ ابواسحاق در پنج فرسنگی شیراز در مرحلهٔ خان خانان پیش باز آمده بود و حرب ناکرده مراجعت نمود و بشیراز متحصن شد و حربهای سخت کردند». (از تاریخ عصر حافظ بقلم دکتر غنی ج ۱ ص ۱۰۱).[ نِ ] (اِخ) محمدرحیم خان بن بیرام خان قرامانلو. پدر او با همایون پادشاه در عصر شاه طهماسب بهند رفت و در آنجا خان خانان متولد شد. نصرآبادی از او نام برده و گفته است که منشآت شیخ ابوالفضل و تاریخ اکبری دو دلیل بر فضل این مردند و نیز ابوالفضل بعضی از غزلیات او را آورده است و نامی از تواریخ او به فارسی و عربی و ترکی و هندی برده و آن را بنام «دیوان رحیمی» یاد میکند. زیرا اسم او عبد الرحیم خان بن بیرام علیخان بوده است. (از الذریعه الی تصانیف الشیعه تألیف آقابزرگ طهرانی قسم ۱ جزء ۹ ص ۲۸۶ و عالم آرای عباسی چ ۲ ص ۴۸۷ و فهرست کتابخانهٔ سپهسالار ج ۲ ص ۶۳۸).
کلمات همقافیه با «خان خانان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر