معنی خاموش
10 بازدید
(ص) (اِ) ساکت. صامت. (آنندراج). بی صدا. بی سخن. بی کلام. بی حرف. بی گفتگو. ضامِر. ضَموز. کاظِم. مُغرَنبِق. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس): بفرمود تا پس سیاوش را چنان شاه بیدار و خاموش را.فردوسی. همیگوید آن پادشا هر چه خواهد همه دیگران مانده خاموش و مضطر. ناصرخسرو. گاو خاموش نزد مرد خرد به از آن ژاژخای صد بار است.ناصرخسرو. گویندهٔ خاموش بجز ناله نباشد بشنو سخن خوب ز گویندهٔ خاموش. ناصرخسرو. چه خاموش در این حضرت عاقل است و سحبان باقل. (کلیله و دمنه). گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و من خاموش.سعدی. من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم. حافظ. || (صوت) ساکت شو! هیچ مگو! صَه اُسکُت : خاموش تو که گوش خرد کر گردد. ناصرخسرو. گفت خاموش هرآنکس که جمالی دارد هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش. سعدی. همچنین تا شبی بمجمع قومی برسیدم که در آن میان مطربی دیدم گاهی انگشت حریفان از او در گوش و گهی بر لب که خاموش. سعدی (گلستان). بگریست گیاه و گفت خاموش!سعدی. خاموش محتشم که دل سنگ آب شد. محتشم. || (ص) گنگ. بی زبان. (ناظم الاطباء) (حاشیهٔ برهان قاطع). || منطفی. (ناظم الاطباء). مقابل مشتعل. (حاشیهٔ برهان قاطع). - امثال: به تفی مشتعلند به پفی خاموش، نظیر به یک کشمش گرمیشان میکند و بیک غوره سردیشان. || منقطع. (ناظم الاطباء) (حاشیهٔ برهان قاطع). || مرده. (ناظم لاطباء). || (اِ) خاموشی. (غیاث اللغات).(اِخ) ابن مظفرالدین ازبک . وی پس از پدرش مظفرالدین ازبک که در قلعهٔ النجق بقولنج درگذشت با کمک قراجه، غلام پدرش، مدتی کرّ و فرّ کرد ولی کار بجائی نرسید. (از تاریخ گزیده ص ۴۷۸). بنابرنقل تاریخ مغول نام او اتابک قزل ارسلان بن اوزبک است و چون کر و گنگ بوده او را خاموش می گفتند. (تاریخ مغول ص ۱۲۶).(اِخ) ابوحاتم احمدبن الحسن بن محمد البزار الرازی معروف بخاموش از ابوالفرج احمدبن محمدبن احمدبن موسی الصامت حدیث کرد. (از انساب سمعانی ص ۳۴۸).(اِخ) صالح. یکی از شعرای پارسی زبان و دارای مجموعه ای بشعر فارسی است که حاوی چهارده قصیده است. این قصاید در مدح چهارده معصوم در ۶۶ صفحهٔ بزرگ تنظیم شده ولی اشعاری سست و سخیف است. (از الذریعه الی تصانیف الشیعه تألیف آقابزرگ طهرانی قسم ۱ جزء ۹ ص ۲۸۵).
کلمات همقافیه با «خاموش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر