معنی خالص
5 بازدید
[ لِ ] (ع ص) ساده. بی آمیغ. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). ناب. صِرف. بَحت. مَحض. صافی. بی غش. سارا: دلت همانا زنگار معصیت دارد به آب توبهٔ خالص بشویش از عصیان. خسروانی. گنه ناب را ز نامهٔ خویش پاک بستر به دین خالص و ناب. ناصرخسرو. ای کریمی که خوی و عادت تو خالص بِرّ و محض احسان است. مسعودسعد. دعای خالص من پس روِ مراد تو باد که به ز یاد توام نیست پیشوای دعا.خاقانی. اگر مشک خالص تو داری مگوی که گر هست خود فاش گردد به کوی. سعدی (بوستان). شَرَز. صُراح. صَریح. صُمادِح. صَمیم. طازج. طِلق. قَراح. قَریح. مُصاص. مَصامِص. ناصِع. || ویژه. (صحاح الفرس). لُبّ. مَحّ. قُحّ. (دهار). منه: «عربی قح». || وزن ظرف افکنده: این جنس خالص پنج من است؛ یعنی بدون ظرف پنج من است. || پاکیزه. منه: لبن خالص. (دستورالاخوان). ماء خالص؛ آب پاک و زلال. || سپید از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). || تنها. فقط. یگانه. منه: قوله تعالی: {/Bوَ قََالُوا مََا فِی بُطُونِ هََذِهِ اَلْأَنْعََامِ خََالِصَةٌ لِذُکُورِنََا. ۱-۹۶:۱۳۹/}(قرآن ۶/۱۳۹). خالصاً لوجه اللََّه؛ تنها برای خدا. || رهائی یابنده. || بیغش. تمام عیار. منه: درم خالص؛ درم تمام عیار.[ لِ ] (اِخ) نام یکی از خادمان المستضی ء باللََّه خلیفهٔ عباسی است که با امیرالامراء قطب الدین قیمار میانهٔ خوبی نداشت و از او نزد خلیفه سعایت کرد. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده آرد: المستضی ء باللََّه بعد از پدر به خلافت نشست. بزرگ منش و بسیارعطا بود، از مروت او حکایات بسیار است در اول عهدش امیرالامراء قطب الدین قیمار بود و در امارت طول مدت یافته و دیانتی عظیم داشت و محب علما بود. خادمان صندل و خالص را با او عداوت بود و خلیفه را با او بد کردند. (از تاریخ گزیدهٔ حمداللََّه مستوفی ص ۲۶۸).[ لِ ] (اِخ) نام ناحیهٔ عظیمی است در مشرق بغداد تا سور آن. (از معجم البلدان یاقوت حموی ج ۳ ص ۳۹۰). حمداللََّه مستوفی گوید: خالص ولایتی بوده که حالا خراب است بر آب نهروان اما مرتفع تمام است و سی پاره دیه بود حقوق دیوانش هفت تومان و سه هزار دینار است. (از نزهة القلوب چ لیدن ج ۳ ص ۴۱). صاحب آنندراج می آورد: نهری است شرقی بغداد، بر آن نهر شهری است کلان خالص نام .[ لِ ] (اِخ) نام نهر مهدی است. (از معجم البلدان یاقوت حموی ج ۳ ص ۳۹۰).[ لِ ] (اِخ) استرآبادی. نام وی نجیباست و از شعراء میباشد. در فهرست لطائف الخیال از این شاعر که تخلص خالص داشته نام برده شده است. (از فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ پاورقی ص ۴۸۲).[ لِ ] (اِخ) افندی. شیخ احمد افندی. وی از شاعران عثمانی است پدرش شیخ ثاقب افندی نام داشت. او در درویشی ریاضتها کشید و به سال ۱۱۹۱ هـ . ق. درگذشت. این بیت از جملهٔ اشعار اوست: غم لعلی ایله خونابه پاش محنت اولد قجه سرشک چشممی سیرایدن آدم دم قیاس ایلر. (قاموس الاعلام ترکی ج ۳ ص ۲۰۱۸).[ لِ ] (اِخ) مشهدی. نام وی محمدرضا و یکی از شاعران پارسی گو است. از قرار شغل او ناظری نذورات بوده و در ابیات زیر که بر مقدمهٔ خلاصهٔ لطائف الخیال آمده از خود نام برده است. این ابیات نمونه ای از شعر او را میرساند: نسخه ای باکمال و رنگینی تحفه ای این چنین که می بینی سعی بنمود میرزاصالح جمع فرمود میرزاصالح آنکه او را به وصف حاجت نیست هیچ وصفی به از سیادت نیست خالص این تحفهٔ تمام عیار هست مجموعهٔ بهشت و بهار خواهی ار زین کتاب تاریخش شد گل انتخاب تاریخش. (از فهرست کتابخانهٔ مسجد سپهسالار ج ۲ ص ۴۸۱ و پاورقی ۴۸۲).[ لِ ] (اِخ) مکی. محمدحسین مکی، مکنی به ابن عنقا صاحب کتاب «الواح فی مستقر الارواح» میباشد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۲۰۱۷).[ لِ ] (اِخ) هاشمی. ابومحمد حسن بن علی هادی بن محمد جوادحسن هاشمی. وی امام یازدهم شیعیان است. بسال ۲۳۲ هـ . ق. در مدینه زاده شد و سپس با پدرش بسامره رفت و چون پدرش درگذشت به امامت رسید. وفاتش در سامره اتفاق افتاد. (۲۶۰ هـ . ق.) او روش پدر خود را در سلوک سنن صالحه و تقوی و عبادت برگزید. صاحب فصول مهمه می گوید: چون خبر فوت حسن در شهر انتشار یافت، سامره به لرزه درآمد بازارها تعطیل شد بنوهاشم و قضات و کُتّاب و سرداران و سائر مردم به تشییع جنازه رفتند و جنازه را در محلی که پدرش را بخاک سپرده بودند بخاک سپردند. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۸۷ و ۲۳۱).[ لِ ] (اِخ) هندی. سیدامتیازخان. وی شاعر ایرانی نژاد است. در مشهد زاده شد و سپس به هندوستان رفت. در هندوستان جلب توجه عالمگیر نمود و والی گجرات گردید. وفاتش در قرن ۱۲ هـ . ق. اتفاق افتاد. او را دیوان شعری است که این بیت از آن است: دور از آن کو چو مرغ قبله نما آن قدرها طپیده ام که مپرس. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳ ص ۲۰۱۸).
کلمات همقافیه با «خالص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لص» برای سرودن شعر