معنی خاصگان
5 بازدید
[ خاص صَ / صِ ] (اِ) جِ خاصه. مقربان. ندیمان خاص. نزدیکان. محرمان : پس هفت تن از خاصگان آن ملک مسلمان شدند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). من از تو همی مال توزیع خواهم بدین خاصگانت یکان و دوگانی.منوچهری. غلامی سیصد از خاصگان در رسته های صفه نزدیک امیر بایستادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۰). نماز پیشین احمد دررسید و وی از نزدیکان و خاصگان سلطان مسعود بود. (تاریخ بیهقی). امیر با خاصگان خود فرود سرای گفته بود که... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۲). و این ملک بر سربلندی نشسته بود با تنی چند از خاصگان خویش. (نوروزنامه). ملک اجابت کرد با تنی ده از خاصگان باز ایستاد. (مجمل التواریخ و القصص). خاصگان چون بخانه باز شدند عامه هم بر سر مجاز شدند.سنائی. پرسید ز خاصگان خود شاه کاین شخص چه می کند در این راه.نظامی. شه در آن حجره نا نهاده قدم خاصگان و خزینه داران هم.نظامی. عام را بار داد و خود بنشست خاصگان ایستاده تیغ بدست.نظامی. حیرت اندر حیرت آمد زین قصص بیهشی خاصگان اندر اخص.مولوی.
کلمات همقافیه با «خاصگان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر