معنی خاسف
5 بازدید
[ سِ ] (ع ص) لاغر. مهزول. || متغیراللون. || غلام سبک. || مرد فقیه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || چشمه ای که آبش بتک رفته باشد. (منتهی الارب).[ سِ ] (اِخ) نام مرد افسانه ای است در یکی از داستانهای مجمل التواریخ و القصص: گویند که برهمن از کشتن چندان مردم پشیمانی خورد، گفت پرستیدن بر سر کوه بمردم کشتن بدل کردم، پس روزی برهمنی نام وی خاسف بیامد، و او را پندها داد. برهمن گفتا همچنین است و من خود پشیمانم. اکنون این پادشاهی ترا دادم خاسف گفتا نه کار من است، برهمن گفتا تو از من بپذیر و کسی بر آن گمار از دست خویش، پس خدمت کننده ای بود نام او سوناق، خاسف وی را بپادشاهی بنشاند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۱۷).
کلمات همقافیه با «خاسف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سف» برای سرودن شعر