معنی خاسته
5 بازدید
[ تَ / تِ ] (ن مف) حاصل شده. بهمرسیده. پیداشده. || خمیر خاسته. خمیر پُف کرده. خمیر ورآمده. ترش شده. فطیر: نان خشکار که خمیر او خاسته بود و نیکو پخته. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || بفحل آمده. بجفت مایل شده. || قد کشیده : که یوسف چو بالین شد و خاسته چو بتخانهٔ چین شد آراسته. شمسی (یوسف و زلیخا). || بلند شده. مقابل نشسته. || بزرگ و سرور قوم شده : صاحب هنری حلال زاده هم خاسته و هم اوفتاده. نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص ۱۹۹). در این بیت نظامی چ وحید نوشته اند «خاستن» بمعنی بزرگ و رئیس قوم شدن و «افتادن» بمعنی خضوع و تواضع است. - نوخاسته؛ تازه بدوران رسیده : مده کار معظم به نوخاسته.سعدی (بوستان). || تازه اتفاق افتاده : شاد آمدی ای فتنهٔ نوخاسته از غیب غائب مشو از دیده که در دل بنشستی. سعدی (طیبات). || تازه رشد کرده. جوانی که در عنفوان شباب است : بطاعات پیران آراسته بصدق جوانان نوخاسته.سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «خاسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر