معنی خازه
6 بازدید
[ زَ / زِ ] (ص، اِ) گِل سرشته و خمیر کرده را گویند. (آنندراج). سرشته و خمیر کرده گویند عموماً و گلابه و گلی که بر دیوارها مالند خصوصاً. (برهان قاطع) (فرهنگ سروری) (غیاث اللغة). گل سرشته به جهت دیوار و غیره و هر چیز سرشته و خمیر کرده. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۳۷۸). طین لازب. چسبنده. لزج. خَضار. (مهذب الاسماء). گل سرشته که بتازیش حسیر (ظ: خمیر) خوانند. (شرفنامهٔ منیری). گل پاکیزهٔ خوشبوی. برچفسان سبز. غضاره. غضار: لعل کرده رخ مزعفر خویش بمئی همچو آب خازهٔ من.سوزنی. گلش از آب رحمت خازه گردان دلش از باد قربت تازه گردان. (از فرهنگ رشیدی). یا رب اگر چه پیش از این بود مرا دل و جگر خستهٔ لعبت چگل بستهٔ دلبر یمک دست فشانده ام بر این، پای گشاده ام از آن جسته ز هر دو دامگه چون گل خازه از پفک . خواجه امید (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «خازه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر