معنی خاز
6 بازدید
(اِ) چرک بدن و جامه را گویند. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری) (رشیدی). چرک و ریم و کثافت را گویند. (برهان قاطع). چرک بود و آن را شوخ نیز خوانند و بتازی وسخ گویند. (فرهنگ جهانگیری). ریم اندام. (شرفنامهٔ منیری). دَنَس. دَرَن. وَسَخ. (مهذب الاسماء). کَلَچخ : تو خاز غصه و غم از لباس عیش رهی به آب لطف و به صابون التفات بشوی. بدیع یوسفی (از آنندراج) (رشیدی) (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری) (فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۳۶۵). || صلموخ؛ خاز گوش. (مهذب الاسماء). چرک گوش. || سنگ پا. (آنندراج) (برهان) (رشیدی) (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری): زآرزوی پایبوس شهریار داشتم روی دژم چون سنگ خاز. نزاری قهستانی (از آنندراج) (رشیدی) (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری) (فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۳۶۵). || نوعی از جامهٔ کتان باشد. (آنندراج) (برهان قاطع) (رشیدی) (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری): ز روی کسوت اگر چند امتیازی نیست ولیک اطلس و اکسون توان شناخت از خاز. ابن یمین (از آنندراج) (رشیدی) (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری) (فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۳۶۵). و فاضلترین سبب از اسباب رجحان این بازار بر بازارهای جهان آنکه در یک رستهٔ آن کمتر متاع باتفاق آفاق و بیشتر وجود خاص (؟!!) در ممالک عراق ریسمان و جامه های کرباسینه می فروشند، یک مثقال بسی و شش درم و از آن مقنع و خاز می بافند که یک خروار قماش از آن بقیمت ده خروار حریر زربفت مصر و دیگر سواد اعظم زیادت می آید و بر مصداق این دعوی بندهٔ مترجم عیان و رأی العین گواه دارد که خبر کاذب و قول امین که روزی در تتبع و استقراء این قضیه بتحقیق برخی از نرخی از این متاع غریب مشغول بحضور چند خواجه بزاز معتمد یکی دو شخص استادان این صنعت حاضر بودند و یک جفت مقنع کنفی در دست، از ایشان استدعا رفته و بتفرج مشغول، از کیفیت مثمن و کمیت ثمن در اخذ و عطا استفساری می رفت، بعد از اتمام و قعود و قیام و سخت و سست در کلام گفت یک سخن وزن این هر دو سه مثقال است و بر چهار سوی بازار پنج شش کدخدای هفت روز است تا بده گونه شفاعت بیست دینار از ما می خرند و ما نمی فروشیم. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵۵).
کلمات همقافیه با «خاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر