معنی خارکش
12 بازدید
[ کُ ] (اِ) سر موزه را گویند که آن کفشی باشد که بر بالای موزه پوشند و آن در ماوراءالنهر بیشتر متعارف است و عربی جرموق خوانند. (آنندراج) (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری) (فرهنگ رشیدی). سر موزه که خرکش نیز گویند و به عربی جرموق نامند. (فرهنگ رشیدی) (شرفنامهٔ منیری). سرموزه و آن را خرکش گویند بعلت آنکه چون خار بر سر آن نشیند از بین می رود و در موزه فرو نمیرود. (فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۳۶۶).[ کَ / کِ ] (نف مرکب) شخصی را گویند که پیوسته خار بکشد. (آنندراج) (برهان قاطع). خارکن. کسی که در بیابان خار می کند و آن را برای فروش ببازار می آورد: من خارکشم تو بارکش باش من با تو خوشم تو نیز خوش باش.نظامی. چو بینند در گل خر خارکش. سعدی (بوستان). ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار که خرخارکش سوخته در آب و گل است. سعدی (گلستان). خارکشی را دیدم که پشتهٔ خار فراهم آورده. (گلستان). || شخص رنج کش. شخصی که بار ناملایمات کشد.[ کَ ] (اِ) نام سرودی و نوائی است از موسیقی و شخصی که سرود خارکش بدو منسوب است. (آنندراج) (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ شعوری) (فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرای ناصری): نوای خارکش از عندلیب نیست عجب که مدتی سر و کارش نبوده جز با خار. ظهیر فاریابی (از آنندراج) (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرای ناصری). بلبل شوریده می گردید خوش پیش گل می گفت راه خارکش. عطار (از انجمن آرای ناصری) (فرهنگ رشیدی).[ کَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کنگاور بخش کنگاور شهرستان کرمانشاهان واقع در ۱۳ هزارگزی باختر کنگاور و ۳ هزارگزی قره گزلو، محلی است کوهستانی و سردسیر و سکنهٔ آن ۱۴۵ تن و مذهبشان شیعه و زبانشان کردی و فارسی میباشد. آب آنجا از چشمه و محصولات آنجا غلات مختصر و قلمستان میوجات. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ کَ ] (اِخ) دهی است از دهستان اندرود بخش مرکزی شهرستان ساری واقع در ۱۳ هزارگزی جنوب خاوری ساری. محلی است واقع در دامنهٔ کوهستان و هوایش معتدل و مرطوب و مالاریائی میباشد. سکنه آن ۸۰۰ تن و مذهبشان شیعه و زبانشان مازندرانی و فارسی است آب آنجا از چشمه سار و محصول آنجا پنبه و غلات و توتون سیگار و صیفی و شغل اهالی زراعت و راه مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «خارکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر