معنی خارج
6 بازدید
[ رِ ] (ع ص) بیرون رونده. (آنندراج) (فرهنگ نظام). بیرون شونده. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (المنجد) (تاج العروس). بیرون شده: {/Bأَ وَ مَنْ کََانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنََاهُ وَ جَعَلْنََا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی اَلنََّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی اَلظُّلُمََاتِ لَیْسَ بِخََارِجٍ مِنْهََا. ۱-۲۱۶:۱۲۲/}(قرآن ۶/۱۲۲). {/Bوَ مََا هُمْ بِخََارِجِینَ مِنَ اَلنََّارِ.۲۰-۲۵۲:۱۶۷/} (قرآن ۲/۱۶۷). {/Bیُرِیدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ اَلنََّارِ وَ مََا هُمْ بِخََارِجِینَ مِنْهََا. ۱-۱۰۵:۳۷/}(قرآن ۵/۳۷). || آنکه شورش کند و خروج نماید. (ناظم الاطباء). || (اِ) بیرون. (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء). کنار. ظاهر. (فرهنگ ناظم الاطباء). بیرون مقابل داخل. بیرون شهر. || (اصطلاح فقهی) درس خارج مقابل درس سطح و این در دروس فقهی و اصولی درسی است که از روی سطح و کتابی نمی باشد و مدرس از محفوظات درس میدهد. || (اصطلاح موسیقی) گاهی بجای خارج آهنگ که اصطلاح موسیقیان است استعمال میشود. (آنندراج): جام خارج شمرد زمزمهٔ قلقل را بَلبَلی گر نبود دلکش مینا در باغ. طغرا (از آنندراج). گرچه نوای جهان خارج پرده رود چون تو در این مجلسی با همه دم ساختن. خاقانی. دست جزین پرده بجائی مزن خارج از این پرده نوائی مزن.نظامی. || خارج در مقابل ذوالید است و ذوالید متصرف در چیزی را می نامند که از آن چیز بنحوی از انحاء استفادت میبرد پس خارج در این مورد خارج از تصرف است. این معنی از جامع الرموز در کتاب دعوی مستفاد میشود و نیز به این معنی در عرف فقها بسیار استعمال می گردد. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷). || (اصطلاح ریاضی) خارج در عرف محاسبین اطلاق بر خارج قسمت عددی مر عدد دیگر می شود (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷). و رجوع به خارج قسمت شود. || (اصطلاح فلسفه) خارج اطلاق بر عَرَضی می شود و عرضی آن چیز است که نه جزء ماهیت است و نه خود ماهیت. خارج به این معنی مقابل ذاتی می باشد و ذاتی اموری است که خارج از شی ء نبوده بلکه جزء شی ء یا عین شی ء است. با این تعریف جنس و فصل و نوع از ذاتیاتند. ذاتی طبق این تعبیر خلاف آن چیزی است که گفته شده چه مطابق آن گفته تعریف ذاتی فقط شامل جزو شی ء میشد و بالنتیجه نوع از تعریف خارج می ماند. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷). || خارج مقابل ذهن است. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷). رجوع به ذهن شود. || خارج آن چیزی است که بنام واقع مصطلح میباشد و واقع بر اموری اطلاق میشود که خارج از تعقل بوده و بستگی به آن ندارد. خارجی که مدار صدق و کذب قضایاست همین خارج است نه خارج مقابل ذهن چه اگر مراد در اینجا خارج مقابل ذهن باشد صدق و کذبهای ذهنی بدون ملاک و مدار میشود. صاحب اطول در مبحث صدق خبر به این امر تصریح کرده است. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷). || گاه خارج می گویند و از آن به حس تعبیر میکنند این معنی در وقت بیان لفظ ماهیت خواهد آمد. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷). || دیگر از معانی لفظ خارج معنی مصطلح اهل رمل است و در لفظ شکل بیان آن خواهد آمد. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷). || در نزد اهل هیأت خارج که بنام خارج مرکز نیز موسوم است اطلاق بر فلک جزئی میشود که شامل زمین است و مرکزش خارج از مرکز عالم میباشد. تحدب سطحی آن در نقطهٔ موسوم به اوج مماس با تحدب سطحی فلک دیگری می باشد که در تحت آن قرار دارد و تقعر سطحیش نیز در نقطهٔ مقابل نقطهٔ اوج مسماة بنقطهٔ حضیض با تقعر سطحی همان فلک مماس است. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ۱ ص ۴۴۷).
کلمات همقافیه با «خارج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر