معنی خادم
7 بازدید
[ دِ ] (ع ص) خدمتکار. پرستار. پرستنده. نوکر. گماشته. ملازم. چاکر. ج، خُدّام، خَدَم، خادمین، خَدَمه. مؤنث. خادمه : چون ملک الهند است از آن دیدگانش گردش بر خادم هندو دو رست.خسروی. شمرده ست خادم در ایوان شاه کز ایشان یکی نیست بی دستگاه.فردوسی. بفرخنده فال و بروشن روان برفتند گرد اندرش خادمان.فردوسی. پرستنده در پیش و خادم چهل برو برگذشتند شادان بدل.فردوسی. زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده و خاک دو کف پایت. منوچهری. برجاس او بسر بر گه باز و گه فراز چون خادمی که سجده برد پیش شاه ری. منوچهری. احمدبن ابی داود گوید: چون بخادم رسیدم بحالی بودم عرق بر من نشسته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۳). امیر رضی اللََّه عنه بر تخت نشست و رسول و خادم را برنشاندند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۷۶). گفتی قیامت است از آن دهشت، پیلی چند بداشته و رسول و خادم را در دهلیز فرود آوردند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۷۶). عمر و رسول را صدهزار درم داد... اما رسول چون بنیشابور آمد، دو خادم و دو خلعت آوردند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۹۶). فرمود بو سهل را بقهندز... در راه دو خادم و شصت غلام او را می آوردند. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۰). کنیزان و کرسی هزار از چگل پری چهره خادم هزار و چهل. اسدی (گرشاسب نامه). بدو گفت بر دار کن هر که هست بشد خادم و دید بتخانه پست. اسدی (گرشاسب نامه). سپهدار را داد خادم خبر که هست آن قباد فریدون گهر. اسدی (گرشاسب نامه). فرستاد گرد سپهبد بجای یکی سرور از خادمان سرای. اسدی (گرشاسب نامه). تن تو خادم این جان گرانمایه است خادم جان، گرانمایه همیدارش.ناصرخسرو. گفت... پس دستوری دهید تا هم اینجا وصیتی بنویسم و این خادم را دهم. گفتیم رواست. (تاریخ بخارا). مهر و مه بود چو جوزا دوبدو خادم طالع سرطان اسد.خاقانی. خادم این جمع دان و آب ده دستشان قبهٔ ازرق شعار، خسرو زرین غطا.خاقانی. و بسرای خلیفه رفتند، هفتصد زن و هزار و سیصد خادم بودند. (جهانگشای جوینی). خلیفه را... طلب کرد... با پنج و شش خادم و آن روز در آن دیه کار او به آخر رسید. (جهانگشای جوینی). و فرمان شد تا حرمهای خلیفه را بشمارند، هفتصد زن و سریت و یکهزار خادم بتفصیل آمدند. (ذیل جامع التواریخ رشیدی). نه خادم مساجدم نه مؤذن مناره ام نه کدخدای جوشقان نه عامل زواره ام. قاآنی. || خصی. (مقدمة الادب زمخشری). خواجه سرا. خایه کنده. خادم عبارت است از خواجه سرایانی که در حرمسرا و ابواب سلاطین و امرا خدمت کنند. (انساب سمعانی). و خادمان خصی را در دورهٔ عباسی جاه و مقامی خاص بود و اول کسی که از این دسته استفاده کرد امین پسر هارون الرشید بود. رجوع شود بترجمهٔ تاریخ تمدن جرجی زیدان ج ۴ ص ۱۶۱. و غالب خادمان در این عهد بردگان سیاه و سپید بودند از مردان و زنان و اصطلاحاً ببردگان سپید ممالیک و ببردگان سیاه عبید می گفتند و این خادمان بسه دسته تقسیم میشوند: بردگان، خصیان و کنیزان. جرجی زیدان از برای هر یک از این سه دسته بحث مفصلی دارد. (تاریخ تمدن جرجی زیدان ج ۵ ص ۲۲): گفت نامه نویس به نعمان تا آن دختر را با خادمان سوی من بفرستد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و این [ سودان ] آن ناحیت است که خادمان بیشتر از اینجا آرند... بازرگانان فرزندان ایشان را بدزدند و بیارند و آنجا خصی کنند و بمصر آرند و بفروشند. (حدود العالم). کنون نهصدوسی تن از دختران بسر بر همه افسر از گوهران شمرده ست خادم بمشکوی شاه کزایشان یکی نیست بی دستگاه.فردوسی. شبستان او را بخادم سپرد وز آنجایگه روشنائی ببرد.فردوسی. چو فغفور بنهاد در کاخ پای بیامد سر خادمان سرای ز گرشاسب آزادی آورد پیش همان نیز خاتون ز اندازه بیش.اسدی. با خادمی ده از خواص که روا بودی که حرم را دیدندی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۲). و میگوید [ محمد زکریا ] که دو مرد اندر یک روز حجامت کردند و هر دو پیش از حجامت خایهٔ مرغ خورده بودند هر دو را همان روز لقوه پدید آمد، یکی پیری فربه و دیگری جوان بود و لکن مزاج او مزاج خادمان بود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). دولت امروز زن و خادم راست کاین امیر ری و آن شاه قم است.خاقانی. دولت از خادم و زن چون طلبم کاملم، میل بنقصان چه کنم.خاقانی. خادمانند و زنان دولت یار چون مرا آن نشد، اینان چه کنم.خاقانی. || دلاک. مالنده : و خادمان گرمابه رگهای سباتی بگیرند و حالی مانند سبات و غشی پدید آید و این رنج بدان زایل شود... لکن فروگرفتن این رگها خطر است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || پیشکش. (منتهی الارب) (آنندراج).[ دِ ] (اِخ) ابوالحسن قطربن عبدالکمانی امیرالحاج مشهور در شرق و غرب. وی سی واند سال امیرالحاج بود و از ابوالخطاب نصربن احمدبن النظر القاری حدیث شنید. سمعانی گوید: من نیز از وی در مکه و مدینه و بغداد حدیث شنیدم. او در سال ۵۱۲ هـ . ق. درگذشت. (الانساب سمعانی).[ دِ ] (اِخ) ابوالحسن مرجان بن عبداللََّه المقتدری الخادم. مردی صالح بود و مدتی در مکه مجاور شد و در همانجا وفات یافت. سمعانی گوید کتاب دعوات ابی عبداللََّه المحاملی را از ابوالخطاب بن النظر که این ابوالخطاب از ابومحمدبن یحیی نقل کرده برای ما روایت کرد و در حدود سال ۵۴۰ هـ . ق. در مکه وفات یافت. (الانساب سمعانی).[ دِ ] (اِخ) ابوالذّر جوهربن عبداللََّه الحبشی التاجر. مردی نیکوروش و آزادشدهٔ تاج الحضرةبن عمید خراسانی بود. او از ابومظفر موسی بن انصاری حدیث استماع کرد. سمعانی گوید من از او (یعنی از ابوالذّر) قسمتی از کتاب انتقاء سید حسن علوی را استماع کردم. وفاتش در حدود ۵۳۰ هـ . ق. بود. (الانساب سمعانی).[ دِ ] (اِخ) ابوالعلاری صواب بن عبداللََّه الجمالی. پیری صالح بود و از ابومحمد کامکاربن عبدالرزاق الحجاجی حدیث استماع کرد. سمعانی گوید من هم از او (یعنی از ابوالعلاری) در مرو حدیث استماع کردم. این ابوالعلاری مردی بود که در نماز جماعت و امور دینی غفلت نمی ورزید و در مدرسهٔ ما نماز بپا می داشت. وفاتش بین ۵۲۷ و ۵۲۸ هـ . ق. بود. (الانساب سمعانی).[ دِ ] (اِخ) ابوالمنسک عنبربن عبداللََّه التبری (کذا) الخادم. مردی صالح و نیکوسیرت بود. وی از ابوالخطاب بن النظر القاری و ابوعبداللََّه حسن بن احمدبن طلحه نعالی و جز ایشان حدیث استماع کرد. سمعانی گوید: من نیز از او در مکه حدیث استماع کردم. وفاتش در آخر ذی الحجهٔ ۵۳۴ در ابطح اتفاق افتاد. (الانساب سمعانی).[ دِ ] (اِخ) باباقاسم. از اهل اصفهان است و همشیره زادهٔ میرنجات، مدتی در مسجد جامع عباسی خادم باشی بود. صحبتش مکرر اتفاق افتاد، مردی نیک نهاد و خوش اعتقاد بود. شعر بسیاری گفته، صاحب دیوان است اگر چه شعر را خوب نمیگفت اما در فن تاریخ مهارت تمام داشت و در اواخر زمان نادری در اصفهان وفات یافت تاریخ وفات او این است: گفت خادم بجنت آمد باز. این یک شعر از او دیده و نوشته شد: بمن دشوار شد آخر ره میخانه پیمودن به این پیری بکوی میفروشم خانه بایستی. (آتشکدهٔ آذر).[ دِ ] (اِخ) حافظ خادم علی داماد قادر علیخان خوش نویس. در قصبهٔ کیتهل توطن داشت و خط نسخ و نستعلیق و شفیعا و شکسته خوب مینگاشت. حافظ کلام الهی بوده و جادهٔ شاعری فارسی و اردو می پیموده. از اوست: خواب بر زانوی دلدار تمناست مرا از خدا طالع بیدار تمناست مرا. (صبح گلشن).[ دِ ] (اِخ) حسن پاشا در زمان سلطان محمد ثالث به مسند صدارت نشست و در دورهٔ سلطان مرادخان ثالث خزینه دار حرم سلطنتی شد. در ۹۸۸ هـ . ق. به وزارت مصر منصوب گشت و در ۹۹۱ بار دیگر بوزارت رسید در هنگام مسافرت سلطان محمد ثالث ادارهٔ پایتخت بعهدهٔ او بود و بسیار ظلم و تعدی نمود و ستم و غرور وی بر عقل و درایتش میچربید. (از قاموس الاعلام ترکی).[ دِ ] (اِخ) علی پاشا. در دورهٔ سلطان بایزیدخان دوم دوبار صدراعظم شد. در مرتبهٔ دوم در کمال عدل و درایت به ادارهٔ امور دولت پرداخت و در ۹۱۷ هـ . ق. در طغیان شاه قولی و محاربهٔ با ایشان کشته شد. مردی عاقل و جسور و وزیری قادر و وقور بود. (نقل به اختصار از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع شود بترجمهٔ تاریخ ادبیات ایران تألیف پرفسور براون ج ۴ ص ۵۷).[ دِ ] (اِخ) سلیمان پاشا در دورهٔ سلطان سلیمان بمسند صدارت نشست. مردی با کفایت و در ادارهٔ امور توانا بود، در سال ۸۹۴ هـ . ق. بصدارت منصوب شد و در ۹۵۱ معزول گشت و در ۹۵۵ وفات یافت، و مال و ثروت فراوان داشت. (نقل به اختصار از قاموس الاعلام ترکی).[ دِ ] (اِخ) سنان پاشا. در عداد وزرای سلطان سلیم بود و بمسند صدارت نشست. در سفر ایران خدماتی بجای آورد در سال ۹۲۳ هـ . ق. در سفر مصر کشته شد. مدت صدارتش سه سال بود. (نقل به اختصار از قاموس الاعلام ترکی).[ دِ ] (اِخ) مسیح پاشا. در دورهٔ سلطان مرادخان ثالث از جملهٔ وزرا بود. در سال ۹۷۹ هـ . ق. والی ایالت مصر شد و بخوبی کشور مصر را اداره کرد و در ۹۹۷ وفات یافت. (نقل به اختصار از قاموس الاعلام ترکی).[ دِ ] (اِخ) مولوی خادم حسین خان صدرالصدور کانپوربن مولوی عبدالقادرخان، اصلش از قصبهٔ جایس من اعمال دارالسلطنهٔ لکنهو است. از دودمان اهل سنت آن قصبه و مردمان مهذب و موقر و خوشخو و نیکو. والدهٔ مولوی خادم حسین دختر مولوی سید دلدار علی مجتهد شیعیان هندوستان بود و این پدر و پسر بکمال عزت و ثروت زندگانی نمودند، مدتی در شهر بنارس و سپس در هنگامهٔ غدر هند خادم حسین در شهر جونپور مأوی گرفت و شاید در همانجا در سنهٔ خمس و سبعین از مائهٔ ثالث عشر جهان گذران را گذاشت. از اوست: گیسو بدوش انداخته فتنه دو بالا ساخته آن دشمن جان میرسد هان دوستداران مژده ای مرغ خوش الحان میرسد، زیب گلستان میرسد خادم ببستان می رسد، هان گلعذاران مژده ای. (صبح گلشن).[ دِ ] (اِخ) نظربیگ. مشق سخن از میر محمدافضل ثابت اللََّه آبادی نموده و بعهد محمد پادشاه دهلی در سنهٔ ستین و مائه و الف بزیر خاک آسوده. از اوست: گر کند از قفس آزاد مرا میکشد دوری صیاد مرا. صورتش دید وز شرم آب نشد حیرت از آینه رو داد مرا و نیز از اوست: خویش را ساخته بودم بهوس قاصد خود چو رسیدم بتو پیغام خود از یادم رفت. ای که میگوئی دم مردن فراموشم مکن من که می میرم برایت، چون فراموشت کنم. (صبح گلشن).
کلمات همقافیه با «خادم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دم» برای سرودن شعر