معنی خائن
8 بازدید
[ ءِ ] (ع ص) (از خون و خیانه) (منتهی الارب). دغلباز. خیانت کننده. (غیاث اللغات) (آنندراج). || کسی که امانت خود را انجام ندهد. (فرهنگ نظام). مقابل امین، غُش. غاش. مِغل. غَلول. غابش. ج، خائنین و خَوَنة و خانه و خُوّان. (منتهی الارب): بگفتمی تا قفاش بدریدندی و از دیوان بیرون کردندی که دبیر خائن بکار نیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۶). گفت [ ابونصر ] هر دو را از دیوان دور کردمی که دبیر خائن بکار نیاید. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۰). تا این مرد خائن تلبیس نداند کرد. (تاریخ بیهقی ص ۴۰۹). دزدی طرار ببردت ز راه بریه بران خائن طرار کن.ناصرخسرو. چه آتش و چه خیانت از روی صفات خائن رهد از آتش دوزخ هیهات یک شعله از آتش و زمینی خرمن یک ذره خیانت و جهانی درکات.خاقانی. از پیش این رئیس نکوکار پاکزاد افکنده سر چو خائن بدکار میروم.خاقانی. منصف که بصدق نفس خود را خائن شمرد امین شمارش.خاقانی. چون زن صوفی تو خائن بوده ای دام مکر اندر دغا بگشوده ای.مولوی. آن نصیحت راستی در دوستی در غلولی، خائنی، سگ پوستی پور سلطان گر بر او خائن شود آن سرش از تن بدان بائن شود.مولوی. پیش او آئید اگر خائن نه اید نیشکر گردید از او گرچه نی اید.مولوی. || خائن و ناراست شدن. استغشاش. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خائن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئن» برای سرودن شعر