معنی حیف

معنی حیف

9 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) دریغ. (آنندراج). افسوس. (آنندراج). در تداول فارسی کلمه ای است برای نشان دان تحسر و تأسف. دریغا: حاصل عمر تلف کرده و ایام بلهو گذرانیده بجز حیف و پشیمانی نیست. سعدی. عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده ست حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم. صائب. خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار فرصت نمیدهد که تماشا کند کسی.؟ حیف از تو که ارباب وفا را نشناسی ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی.؟ و با لفظ خوردن و بردن بصلهٔ بر استعمال گردد. (آنندراج): تا چشم را به خنجر رو آب داده ام آبی نخورده ام که نخوردم هزار حیف. شاپور طهرانی (از آنندراج). گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما.حافظ. - حیف آمدن؛ دریغ آمدن : حیف می آید مرا کان دین پاک در میان جاهلان گردد هلاک.مولوی. - حیف بردن؛ تأسف خوردن و ندامت کشیدن : حیف بردن ز کاردانی نیست با گرانان به از گرانی نیست.سعدی. - حیف بودن؛ دریغ بودن : مکن که حیف بود دوست از خود آزردن علی الخصوص مر آن دوست را که ثانی نیست. سعدی. تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار. سعدی. چون تو درخت دلستان تازه بهار و گل فشان حیف بود که سایه ای بر سر ما نگستری. سعدی. غم دنیای دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد.حافظ. حیف است بلبلی چون من اکنون در این قفس با این لسان عذب که خامش چو سوسنم. حافظ. - حیف خوردن؛ پشیمان شدن. افسوس خوردن : هرکه نداند سپاس نعمت امروز حیف خورد بر نصیب و نعمت فردا.سعدی. بیا و سلطنت از ما بخر به مایهٔ حسن وزین معامله غافل مشو که حیف خوری. حافظ. || انتقام. (آنندراج). و با لفظ کشیدن و گرفتن بصلهٔ از مستعمل است. (آنندراج): میکشد از عشق حیف خود دل بیتاب ما میکند خون در دل آتش بگردیدن کباب. صائب (از آنندراج). این چه عدل است و چه انصاف که این چرخ بلند حیف مستان همه از مردم هشیار گرفت. مسیح کاشی. شاپور حیف ها به من از روزگار رفت گر زندگی بود کشم از روزگار حیف. شاپور (از آنندراج). || (اِمص) بی انصافی. زبردستی. تعدی. (ناظم الاطباء).
[ حَ ] (ع مص) جور و ستم کردن بر کسی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بیداد کردن. (ترجمان عادل). جور و ستم کردن بر کسی خواه حاکم باشد یا غیر حاکم. (ناظم الاطباء). فارسیان بدین معنی با لفظ نمودن و رفتن بصلهٔ بر استعمال نمایند، چنانکه گویند بر کسی حیف و میل نرود. (آنندراج): شاپور حیف ها به من از روزگار رفت گر زندگی بود کشم از روزگار حیف. شاپور طهرانی (از آنندراج). || (اِ) جور و ستم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). در قرآن آمده: {/Bیَخََافُونَ أَنْ یَحِیفَ اَللََّهُ عَلَیْهِمْ.۸-۱۲۲۴:۵۰/} (اقرب الموارد): مراسم عدل و مکارم خلق و رفع قواعد حیف و... (المضاف الی بدایع الازمان). - حیف کردن؛ ظلم کردن. بیداد کردن : ز بیرحمی از بیخ و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن.سعدی. گفت: ای خداوند بر من حیف کردی. (گلستان). || نر از خزنده و گزنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تیزی سنگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
[ ] (ع اِ) جِ حیفَة، به معنی ناحیه و گوشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ حُ یْ یَ ] (ع ص) جِ حائف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به حائف شود.

کلمات هم‌قافیه با «حیف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید