معنی حیری
5 بازدید
(اِ) ایوان و رواق و طاق. (از آنندراج) (برهان). رواق و ایواق. (صحاح الفرس). و به این معنی با خاء نقطه دار هم بنظر آمده است. (برهان): یک روز خطا کردم و نانش بشکستم بشکست مرادست [ و ] برون کرد ز حیری. شفقی (از صحاح الفرس).[ حَ را ] (ع ص) مؤنث حیران. زن سرگشته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || شب بسیار مظلم و تاریک. (از اقرب الموارد).[ حَ ری ی ] (ع اِ) حَیریُ الدَّهر و حاری دهر و حیری دهر. یعنی ابداً. (اقرب الموارد). گاهی [ هیچگاه ] . (منتهی الارب).[ ] (ص نسبی) منسوب به حیره. (الانساب). رجوع به حیره شود.
کلمات همقافیه با «حیری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر