معنی حکل
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) حکل خبر بر کسی؛ مشکل شدن خبر بر وی. || حکل رمح؛ استاده کردن نیزه را بر یکی از دو پای. || حکل به عصا؛ زدن با عصا. (منتهی الارب).[ حُ ] (ع اِ) ما لانطق له، کالنمل و غیره. آنکه شنیده نمیشود آواز وی، چنانکه موران. (مهذب الاسماء). || خشکی نسا [ رگِ معروف ] اسپ و سستی کعب وی. (منتهی الارب).[ حُ ] (اِخ) نام سلیمان نبی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حکل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کل» برای سرودن شعر