معنی حکاک
6 بازدید
[ حَ کْ کا ] (ع ص) سوده گر. (مهذب الاسماء) (دهار). حک کننده. بسیار تراشنده. || نگین سای. (ربنجنی) (تفلیسی) (منتهی الارب). نگینه سای. مهره سای. (ملخص اللغات). مهرکن. نقاش الخواتیم. (ابن البیطار). ج، حکاکون (مهذب الاسماء)، حکاکین. - امثال: حکاک را به قم آباد چکار. || که پر خارد. که پر خارش دارد. بیماری خارش و سوزش اعضاء. شیخ الرئیس، در فصل الاوجاع التی لها اسماء، گوید: سبب وجع الحکاک، خلط حریف اومالح. و در شرحی از شروح نصاب آمده است: دردی که با آن خارش در عضو دردناک باشد و صاحب ذخیرهٔ خوارزمشاهی گوید: حکاک؛ الم خارش است. رجوع به وجع شود.[ حُ ] (ع اِ) بوره. بورق. || (مص) حکه. خارش. حاجت خاریدن. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع مص) حکاک دابة؛ سوده و خراشیده گردیدن ستور. || (اِ) حکاک شر؛ بسیار پیش آینده به بدی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حکاک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر