معنی حوق
6 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) جماعت انبوه. (منتهی الارب). جمع کثیر. (اقرب الموارد). || ترکت النخلة حوقاً؛ بیخ شاخه های پیراستهٔ باقیمانده بر تنهٔ درخت. || گرداگرد سرنره. (منتهی الارب). رجوع به حوق بضم حاء شود. || (مص) روفتن خانه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). خانه رفتن. (تاج المصادر بیهقی). || مالیدن و نرم و هموار ساختن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). محیق و محوق نعت است از آن. (منتهی الارب). || احاطه کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).(ع اِ) کنارهٔ حشفه. (مهذب الاسماء). گرداگرد سر نره. و بفتح نیز آید. (منتهی الارب) (آنندراج). گرداگرد سر قضیب. ختنه گاه. ج، احواق. (مهذب الاسماء). || گردگی نره. (منتهی الارب). || دوره ای که بر چیز گرد احاطه دارد. الاطار المحیط بالشی ء المستدیر حوله. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر