معنی حوف
6 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) ازارمانندی از پوست که زنان حائض و کودکان پوشند. (منتهی الارب). رهط. (اقرب الموارد). آن پوست که زنان درپوشند چون حایض باشند. (مهذب الاسماء). || تسمه های ادیم که در آن مهره تعبیه کرده دختران را پوشانند بالای جامه یا شاماکچه از ادیم که آنرا مانند دوال های عریض بقدر چهار انگشت بریده باشند و آنرا دختران نابالغ پوشند. || چیزی است مانند هودج نه هودج. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || مَشک. (اقرب الموارد). قِربَه. (منتهی الارب). || (مص) گردانیدن چیزی را بر کناره: حافه حوفاً؛ جعلة علی الحافة. تحویف. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر