معنی حوص
6 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) معص. (منتهی الارب). مغص. (اقرب الموارد): گویند انی اجدفی بطنی حوصاً و بوصاً و هر دو بیک معناست. (اقرب الموارد). || (مص) حیاصة. دوختن. (منتهی الارب). خیاطت متباعده. (اقرب الموارد). || فراهم آوردن میان دو چیز. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به حیاصة شود. || برگشت کردن: حاص حوله؛ برگشت گرد وی. (منتهی الارب). || فراهم شده و دوخته شده. || لاطعنن فی حوصک؛ هرآینه فریب دهم ترا یا کوشش کنم در هلاک تو. (منتهی الارب). یعنی آنچه دوختی پاره کنم و آنچه اصلاح کردی فاسد گردانم و گویند، بمعنی فریب دهم ترا و کوشش کنم در هلاکت تو و در مثل گویند: طعنت فی حوص امر لست منه فی شی ء. (اقرب الموارد). و گاه بضم حاء آید، یعنی ممارست کردم در کاری که نیکو کردن نتوانم آنرا و تکلیف کردم در لایعنی و کذلک طعنت فی حوصَیْ امر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). ماطعنت فی حوصة؛ ای مااصبت فی قصدک. (اقرب الموارد).[ حَ وَ ] (ع اِمص) تنگی در دنبالهٔ چشم یا در دنبالهٔ یک چشم و فعل آن از باب سمع است. (منتهی الارب). || (مص) تنگ شدن گوشهٔ چشم که گویی بهم دوخته شده است. (اقرب الموارد). تنگ بودن دنبالهٔ یک چشم و دو چشم. (ناظم الاطباء). فهو احوص و هی حوصاء. (اقرب الموارد).(ع ص) جِ احوص. آنان که گوشهٔ چشم ایشان تنگ باشد.
کلمات همقافیه با «حوص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وص» برای سرودن شعر