معنی حوس
8 بازدید
[ حَ ] (ع مص) بسیار جُستن. || گرد سرای گشتن بطلب چیزی. || پاسپر کردن. || دامن کشان رفتن. || نیکو پوست بازکردن بترتیب. (منتهی الارب). || آمیزش و مخالطت کردن با کسی و اهانت کردن او را: حاس القوم حوساً؛ خالطهم و وطئهم و اهانهم. (اقرب الموارد).(ع ص، اِ) جِ احوس، به معنی دلاور و بی باک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به احوس شود. || ابل حوس؛ شتران بدیرجنبنده از چراگاه خودها. (منتهی الارب). شتران کند حرکت کننده از چراگاه. شتران حرکت کننده از چراگاه. (اقرب الموارد).[ حُ وْ وَ ] (ع ص) خطوب حوس؛ امور که بر قوم نازل شده فراگیرنده و در آینده میان دیار آنها. (منتهی الارب). اموری که بر قوم نازل میشود و آنان را فرامیگیرد و در میان آنان درمی آید. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر