معنی حوز
7 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) جای که گرداگرد آن برآورده باشند. (منتهی الارب) (از آنندراج). || رفتار سست. || ملک. (منتهی الارب) (آنندراج): غلامان او آن مملکت را که در حوز هر یک بود به استقلال حاکم شدند. (جهانگشای جوینی). || نکاح. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || لیلةالحوز؛ شب اول رفتن شتران بسوی آب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (مص) تمام تیر کشیدن کمان را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || جمع کردن و گرد آوردن هر چیزی و محیط شدن بر آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). || نرم راندن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). رفتن و سیر کردن برفق و نرمی. (اقرب الموارد). || سخت راندن. (منتهی الارب). و این از لغات اضداد است. (منتهی الارب) (آنندراج). || مالک شدن. (اقرب الموارد). || بازآمدن. (آنندراج).(ع اِ) نام درختی است. رجوع به حور شود.
کلمات همقافیه با «حوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر