معنی حنک
13 بازدید
[ حَ نَ ] (ع اِ) کام. (مهذب الاسماء) (نصاب). سغ. کام. دهان. (غیاث) (منتهی الارب). باطن بالای دهان از اندرون. (اقرب الموارد). سقف برین دهان کام. سطح باطن بالای دهان. بالای دهان. - حنک الغراب؛ منقار کلاغ. (مهذب الاسماء). منقار زاغ و سیاهی آن. ج، احناک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زیر زنخ از مردم و جز آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). - تحت الحنک؛ رجوع به تحت الحنک شود. || گروهی که بطلب آب و علف بزمین دیگر روند تا آنجا ستور بچرانند. || پشتهای باریک و بلند که سنگهای آن سپید و نرم مانند کلوخ باشند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || آزموده و استوار خرد گردانیدن مرد را تجربه ها. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کام کودک را بمالیدن بهر چیزی که بود. (المصادر زوزنی).[ حُ / حِ ] (ع اِ) آزمایش و تجربه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ حُ نُ ] (ع ص، اِ) جِ حنیک. (اقرب الموارد). رجوع به حنیک شود. || مرد دانا و استوار بتجربه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ حَ ] (ع مص) آزموده و استوار خرد گردانیدن مرد را تجربه ها. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). حَنَک. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || لبیشه کردن اسب را. || استوار کردن. || خرما و غیر آن خائیده به کام کودک مالیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (المنجد) (محیط المحیط).[ حُ نَ ] (ع اِ) جِ حنکة،آزمایش. (مهذب الاسماء). رجوع به حنکة شود.
کلمات همقافیه با «حنک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نک» برای سرودن شعر