معنی حنط
8 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) تیر که به آن زنند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). تیر مخصوص بکمان. (ناظم الاطباء). || (مص) زفیر کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || حنط ادیم؛ سرخ رنگ گردیدن پوست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ حَ نَ ] (ع اِ) جِ حنطة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به حنطة شود.[ حَ نَ ] (ع مص) رسیدن گیاه رمث و سپید گردیدن و پخته شدن آن. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ حُ نُ ] (ع اِ) جِ حَنوط. (مهذب الاسماء). رجوع به حنوط شود.[ حُ نُ ] (ع اِ) جِ حَنوط. (مهذب الاسماء). رجوع به حنوط شود.
کلمات همقافیه با «حنط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نط» برای سرودن شعر