معنی حنش
5 بازدید
[ حَ نَ ] (ع اِ) مگس. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || مار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). || افعی. || هر آنچه او را صید کنند از طیور و هوام و حشرات الارض یا آنکه سر وی مانند سر مار باشد. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب). هرچه بگیرند از مرغان و چرندگان. (مهذب الاسماء). ج، احناش. (منتهی الارب). وحُنشان. (اقرب الموارد).[ حَ ] (ع مص) راندن. طرد کردن. (اقرب الموارد). || بازگردانیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || واداشتن. (اقرب الموارد). || شکار کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || خوردن حَنَش چیزی را. (منتهی الارب). || دور کردن کسی را از جایی بجای دیگر. || بخشم آوردن. || حنش مار کسی را؛ زدن مار او را. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حنش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نش» برای سرودن شعر