معنی حنج
7 بازدید
[ حَ ] (ع مص) کج کردن. (ناظم الاطباء). کژ کردن کسی را. (منتهی الارب). کژ کردن چیزی را: حنجه؛ اماله عن وجهه. (آنندراج) (اقرب الموارد). سخت تافتن رسن را. (منتهی الارب) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || عارض شدن: حنجت حاجة؛ عارض شد احتیاج. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ حِ ] (ع اِ) دل و میانهٔ هر چیزی. (بحر الجواهر). ریشه. (ناظم الاطباء). اصل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد): رجع فلان الی حنجه و بنجه؛ اَی رجع الی اصله. (اقرب الموارد). ج، حِناج. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «حنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر