معنی حمیم
5 بازدید
[ حَ ] (ع ص، اِ) قریب و خویشاوند. ج، اَحِمّاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و گاه حمیم برای جمع مؤنث نیز آید. (منتهی الارب). || دوست. صدیق. (اقرب الموارد). || آب گرم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ترجمان علامهٔ جرجانی): شعر من ماء معین و شعر تو ماء حمیم کس خورد ماء حمیمی چون بود ماء معین. منوچهری. || آب سرد. از اضداد است. || گرما. || باران که بعد گرمای سخت بارد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). باران تابستانی. (دهار). || خوی. (منتهی الارب). عرق. (اقرب الموارد). گویند طاب حمیمک؛ اَی عرقک. || مرد تب گرفته. (منتهی الارب). || شراب دوزخیان از مس گداخته. (زمخشری): {/Bإِلاََّ حَمِیماً وَ غَسََّاقاً `جَزََاءً وِفََاقاً.۱-۶۷۸:۲۵-۲۶/} (قرآن ۷۸/۲۵ -۲۶). || یکی از چهار نهر دوزخ، و آن سه دیگر غسلین و مهل و قطران است. (یادداشت مرحوم دهخدا). || از بحرهای مستحدث نزد عروضیان.
کلمات همقافیه با «حمیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر