معنی حل و عقد
6 بازدید
[ حَ لْ لُ عَ ] (ترکیب عطفی) گشودن و بستن. گشادن و بستن. (غیاث) (از آنندراج). رتق و فتق. نقض و ابرام : عزم جزم تو بحل و عقد ملک چون ستاره ثابت و سیار باد. مسعودسعد (دیوان ص ۱۲۴). که تا شاه بر حل و عقدی که داشت نیابت کن خویشتن را گماشت.نظامی. یافت بر حل و عقد شهر سپاه خلعت و دلخوشی ز حضرت شاه.نظامی. - اهل حل و عقد؛ صاحب رأیان. - حل و عقد امور؛ رتق و فتق آن : شبها و روزهای تو در حل و عقد ملک از حکمهای دور سپهر اختیار باد. مسعودسعد. تأثیر حل و عقدش در قبض و بسط ملک بر آب نقش گشت وبرآتش نشان گرفت. مسعودسعد. به دست ما چو ازین حل و عقد چیزی نیست بعیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم رواست. انوری.
کلمات همقافیه با «حل و عقد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قد» برای سرودن شعر