معنی حلی

معنی حلی

6 بازدید
[ حَ لْ یْ ] (ع اِ) پیرایه. (از ترجمان عادل). زیور. (نصاب). پیرایه و زیور از معدنیات باشد یا از سنگ. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، حُلی یا حَلی. و حَلیة یک آن. (منتهی الارب) (آنندراج). - حلی السیف؛ پیرایهٔ شمشیر. حلاةالسیف مانند آن است. (منتهی الارب). || (مص) پیرایه کردن زن. (منتهی الارب). (آنندراج). || بازیور شدن. زیور پوشیدن و صاحب زیور گردیدن. || مستفید گردیدن. || حال و حالیه و حلیه نعت است از آن. (منتهی الارب). || خوش آمدن در چشم. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ حَ لی ی ] (ع ص، اِ) خشک شدهٔ گیاه [ نصی ] . (منتهی الارب) (آنندراج). حلیة. یکی آن. (از منتهی الارب). ج، احلیة. (منتهی الارب). و رجوع به نصی شود.
[ حُ لی ی ] (ع ص، اِ) جِ حَلْیْ.پیرایه ها و زیورها. (از منتهی الارب) (ترجمان عادل). زیورها که از سیم و زر باشد و این جمع حِلیَة است و در فارسی بتخفیف یاء نیز مستعمل میشود. (غیاث): در حلی و حلل خلاف کرده اند چون از زر و نقره بود. (تاریخ قم ص ۱۷۶).
[ حُ ] (اِ) حُلیّ. (غیاث): غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهان خون تیغ را حلی است چو بیرون شد از نیام. خاقانی. بگهرهای تر از لعل لبت بحلیهای زر از سیم تنت.خاقانی. شب چون حلی ستاره در هم پیوست ماهم چو ستارگان حلیها بربست با بانگ حلی چو در برم آمد مست از طالع من حلیش حالی بگسست.خاقانی. - حلی آب؛ آن نقوش را گویند که از وزیدن باد بر آب پدید آید. - حلی بند؛ یعنی آرایندهٔ زمین بسبزه و آفرینندهٔ مروارید از قطرهٔ آب. (شرفنامهٔ منیری): لعل طراز کمر آفتاب حله گر خاک و حلی بند آب.نظامی. - حلی دار؛ زیوردار. پیرایه دار: همه دل گوهر و رخ کرده حلی دار چو تیغ تن خشن پوش چو سوهان بخراسان یابم.خاقانی. - حلی وار؛ مانند حلی. زیورگونه : چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا.خاقانی.
[ حَ لْ لی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به حل یعنی بازشده و دلیل حلی در برابر دلیل نقضی.
[ ] (اِخ) (بمعنی گردن بند) و آن شهری است در حدود سبط اشیر و فعلاً آن را علیا گویند. (از قاموس کتاب مقدس).
[ حِ لْ لی ] (اِخ) حیدربن سلیمان بن داودبن حیدر، مکنی به ابوالحسین (۱۲۴۶ - ۱۳۰۴ هـ . ق.). از بزرگترین علماء و شعرا و بشاعر اهل بیت مشهور است. نسب وی به حسین بن علی بن ابیطالب میرسد. او راست: ۱- الدرر الیتم. ۲- العقد الفضل. (معجم المطبوعات).
[ ] (اِخ) عبدالعزیزبن سرایابن علی بن ابوالقاسم بن احمدبن نصربن ابی العزیزبن سرایا حلی طایی. ملقب به صفی الدین (۶۷۷ - ۷۵۰ هـ . ق.). از دانشمندان و شاعران بزرگ و صاحب قصائد مفصلی است. وی شاعر دولت ارتقی در ماردین بود. در سال ۷۲۲ هـ . ق. بمصر وارد شد و با قاضی علاءالدین بن اثیر کاتب سر ملاقات کرد و او و سلطان ملک الناصر را در قصیده ای مدح گفت و نیز در مصر با ابن سیداناس و ابوحیانی و بعض دیگر از دانشمندان ملاقات کرد و همه بفضل و دانش وی اعتراف کردند. سپس بماردین برگشت و در بغداد درگذشت. او راست: ۱- دررالنحور فی مدائح الملک المنصور، و آن قصائد ارتقیات است. ۲- دیوان صفی الدین حلی، مشتمل بر ۱۲ باب و سی فصل. (معجم المطبوعات).
[ ] (اِخ) نجم الدین جعفربن حسن بن ابوذکریا یحیی بن حسن بن سعید هذلی. ملقب به محقق و مکنی به ابوالقاسم. از بزرگان دانشمندان و محققان است. وی در ربیع الاول سال ۶۷۶ هـ . ق. درگذشت. او را تألیفاتی است تحقیقی و عالی. از آنجمله است: ۱- کتاب معروف شرائع الاسلام. ۲- نکت النهایة. ۳- المسائل الغریة. ۴- المسائل المصریة. ۵- المختصرالنافع. ۶- النهایه و نکتها. (معجم المطبوعات). و رجوع به روضات الجنات و ریحانة الادب شود.

کلمات هم‌قافیه با «حلی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید