معنی حلول
5 بازدید
[ حُ ] (ع مص) گذشتن مهلت وام و واجب شدن ادای آن. (منتهی الارب). - حلول اجل؛ درآمدن وقت. رسیدن وعدهٔ چیزی. (آنندراج). || رسیدن هدی [ قربانی ] بجایی که کشتن وی آنجا روا بود. (از منتهی الارب). رسیدن قربانی به موضع قربان شدن. (از آنندراج). || فرودآمدن. (ترجمان عادل بن علی). نزول. || واجب شدن. (از منتهی الارب) (از آنندراج). || بسر آمدن عدهٔ زن. (از منتهی الارب) (از آنندراج). || (ص، اِ) جِ حالّ. فرودآیندگان. (از منتهی الارب) (آنندراج). || (اصطلاح فلسفه) مراد به حلول، قیام موجودیست بموجودی دیگر بر سبیل تبعیت همچو قیام عرض بجوهر. یا تمکن چیزی در چیزی دیگر همچو تمکن جسم در حیز و این هر دو معنی مقتضی احتیاج حال است بمحل. و احتیاج بر حق تعالی محال است. (نفائس الفنون قسم ۱ ص ۱۰۸). حلول عبارتست از اختصاص چیزی به چیزی آنگونه که اشاره به یکی از آن دو، عین اشاره بدیگری باشد. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و غیاث اللغات شود. و آنچه حلول کند آنرا حال گویند و آنچه در آن حلول کند آنرا محل نامند. (از آنندراج) (از غیاث): اینجا که منم حلول نبود استغراق است و کشف احوال.عطار. - حلول الجواری؛ عبارت است از بودن یکی از دو جسم ظرف برای دیگری چون حلول آب در کوزه. (تعریفات). - حلول سریانی؛ عبارت است از اتحاد دو جسم بحیثیتی که اشاره به یکی از آن دو عین اشاره بدیگری باشد چون حلول آب گل در گل. ساری را حال و مسری فیه را محل نامند. (تعریفات).
کلمات همقافیه با «حلول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر