معنی حلوان
5 بازدید
[ حُ ] (ع اِ) مردی که کابین دختران برای خویش میستاند. (شرفنامهٔ منیری). || حلوان زن؛ مهر اوست. (شرفنامهٔ منیری). کابین زن. (آنندراج). آنچه دهند برای متعة زن. (منتهی الارب). || مزد فالگوی. (شرفنامهٔ منیری). مزد کاهن. (آنندراج) (منتهی الارب). || مزد دلال. دلالی. حق دلال. || چیزی که به رشوت دهند. || پاداش. (آنندراج) (از منتهی الارب). || (مص) کسی را چیزی دادن بر کاری که کرده باشد برسم هدیه. (مصادر زوزنی). کسی را برسم هدیه چیزی دادن بر سعی که کرده باشد. (تاج المصادر بیهقی) (از آنندراج) (منتهی الارب). || شیرین شدن چیزی. (آنندراج) (منتهی الارب). حلاوت. || در نکاح دادن دختر یا خواهر خود را و ستدن از کابین آنها چیزی خوش. (آنندراج). || خوش آمدن بچشم. || خوش فرودآمدن در دل. || به خیر و منفعت رسیدن از. (منتهی الارب).[ حَ ] (اِخ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش حومهٔ شهرستان سنندج. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیری. دارای ۳۳۰ تن سکنه می باشد. از چشمه مشروب میشود. محصولاتش غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ حَ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش طبس شهرستان فردوس است که در شمال باختری بخش واقع و از ۱۱ آبادی تشکیل میشود. مجموع جمعیت آن ۱۱۴۰ تن است. این دهستان در جلگه قرار دارد. و هوای آن گرم و سوزان و بواسطه خشکسالیها اغلب اهالی کوچ کرده اند. ساکنین فعلی بی چیزند و بوسیلهٔ هیزم کنی و تهیهٔ ذغال زندگی می نمایند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ حَ ] (اِخ) مرکز دهستان حلوان بخش طبس شهرستان فردوس، محلی جلگه و گرمسیری است، دارای ۵۴۰ تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، خرما، پنبه و ارزن است. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. اغلب اهالی بوسیلهٔ تهیهٔ زغال و فروش آن امرار معاش می نمایند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ حُ ] (اِخ) نام شهری است پرنعمت. (شرفنامهٔ منیری). شهر کوچکی است در قهستان نیشابور و آن آخر حدود خراسان از جانب اصفهان است. (از معجم البلدان).[ حُ ] (اِخ) شهریست [ به عراق ] بسیارنعمت و رودی اندر میان وی همی گذرد و از وی انجیر خیزد که خشک کنند و بهمه جای ببرند. (از معجم البلدان). شهری بوده است بزرگ و پرنعمت در عراق در انتهای حدود شهر بغداد و نزدیک بکوهستانهای آن و گویند به نام حلوان بن عمران بن حاف بن قضاعه که یکی از ملوک آن سرزمین بوده نام گذاری شده است. و در کتاب ملحمه منسوب به بطلمیوس آمده است: طول حلوان ۷۱ درجه و ۴۵ دقیقه و عرض آن ۳۴ درجه است. ابوزید گوید: حلوان شهر معموری است که در سرزمین عراق پس از کوفه و بصره و واسط و بغداد و سرمن رأی شهری به آبادانی و بزرگی آن نیست. این شهر کوهستانی است و گاه برف در آن ریزش میکند. انار و انجیر آن معروف است. در اطراف آن چند چشمه از آبهای معدنی کبریتی است که برای معالجه برخی از امراض مفید است. حلوان در سال ۱۹ هـ . ق. یا ۱۶ هـ . ق. به دست مسلمین فتح شد. قعقاع بن عمرو تمیمی دربارهٔ آن اشعاری دارد. دو درخت خرمای معروف و چسبیده بهم دارد که شعرا را دربارهٔ آن اشعار و خلفای عباسی را داستانهاست. رجوع به معجم البلدان و قاموس الاعلام ترکی شود.[ حُ ] (اِخ) روستایی است از توابع مصر که میان آن و فسطاط از جانب صعید مشرف بر نیل دو فرسنگ فاصله است. در این روستا دیر مشهوری است. نخستین کسی که آنرا اختطاط کرد عبدالعزیزبن مروان بود هنگامی که بفرمانداری مصر اشتغال داشت و در آن مسکوکات ضرب کرد. در سال هفتاد هـ . ق. هنگامی که عبدالعزیز والی و حاکم مصر بود مرض طاعون در آن سرزمین شیوع یافت و عبدالعزیز از مصر گریخت و چون به حلوان رسید آب و هوای آنرا پسندید و خانه ها و کاخ ها در آن بنیاد کرد و خود همانجا اقامت گزید و باغستانها و نخلستانها و تاکستانها احداث کرد. عبیداللََّه بن قیس را در این باره اشعاری است. رجوع به معجم البلدان شود.
کلمات همقافیه با «حلوان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر