معنی حلوائی
6 بازدید
[ حَ ] (ص نسبی) منسوب به حلوا. || حلواسازی. حلوافروشی. (الانساب). کارگاه و دکه و دکان حلوایی از ترکیب های آن است : ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست کجا رود مگس از کارگاه حلوائی.سعدی. تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش مگس جائی نخواهد رفت جز دکان حلوائی. سعدی. گر برانی نرود ور برود بازآید ناگزیر است مگس دکهٔ حلوائی را.سعدی. || حلواپز. حلواگر. || حلوافروش. || خوب پخته. || خوب شیرین: کدوحلوائی؛ کدوی بسیار شیرین. || بسیار پیر و نزدیک بمرگ: پیر حلوایی؛ سخت فرتوت.[ حَ ] (اِخ) طایفه ای از ایل بچاقچی کرمان. (جغرافیای سیاسی کیهان).[ حَ ] (اِخ) دهی است از دهستان نجف آباد شهرستان بیجار. ناحیه ای است واقع در تپه ماهور، سردسیر و دارای ۴۷۵ تن سکنه. از چشمه و قنات مشروب میشود. محصولاتش غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند. صنایع دستی زنان قالیچه، گلیم و جاجیم بافی است. یک باب دبستان دارد. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ حَ ] (اِخ) دهی است از دهستان تبادگان بخش حومهٔ شهرستان مشهد. ناحیه ای است واقع در جلگه و معتدل است. از قنات مشروب میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی و مالداری گذران میکنند. راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ حَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش خوسف شهرستان بیرجند. در دامنه واقع و معتدل است. از قنات مشروب میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «حلوائی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر