معنی حلمی
7 بازدید
[ حَ ] (اِخ) هلمی. نام موضعی بهزار جریب از ناحیهٔ مواضع. رجوع به سفرنامهٔ استرآباد و مازندران رابینو ص ۱۲۴ شود.[ حِ ] (اِخ) یکی از شعرای ایران و از اهالی اصفهان است. او راست: بارها گفتم بخود کز دل غمش بیرون کنم دل نمی خواهد که باشد بی غم او چون کنم. (از قاموس الاعلام).[ حِ ] (اِخ) یکی از شعرای ایران و از اهالی اردبیل بود که پس از مدتی سیاحت در اصفهان اقامت گزید. او راست: نخواهم سایه افتد بر زمین از نخل بالایش که پندارم ز پاافتاده ای افتاد بر پایش. (از قاموس الاعلام).[ ح ] (اِخ) ملا مقیم. یکی از شعرای ایران و از اهل کاشان است و در زمان داراشکوه مدتی در هندوستان اقامت گزید و سپس بزیارت بیت اللََّه مشرف گشت و در مکهٔ مکرمه درگذشت. او راست: ما را گله در عشق ز اغیار نباشد از یار برنجیم اگر یار نباشد. (قاموس الاعلام).
کلمات همقافیه با «حلمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر